دست ما کوتاه و ... :)
- ۰ نظر
- ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۹
- ۱۰۳ نمایش
زمستان بود، در خانهی قدیمی یک مطلبی برای خودم نوشته بودم؛ همان روزها دوستم از نشریه ـ محل کار سابقم ـ خواهش کرد یک یادداشت بنویسم، به خاطر مشغله فرصت نداشتم به موضوع جدیدی فکر کنم و این را هم که تازه نوشته بودم، دستی به سر و رویش کشیدم و همین را فرستادم، که سردبیر خیلی خوشش آمده بود، بعد از این یک یادداشت، یکی دیگر متولد شد برای روز پرستار که آن را سردبیر علاوه بر نشریه خودشان(خودمانِ سابق)، بی آنکه به من بگوید به یک سایت خبری بدهد، و خلاصه من که در آن یادداشت دوم از چند سکانس پزشکی خانوادگی وام گرفته بودم، تنم بلرزد مبادا یکی از بستگانِ بسیار حساسم آن را ببیند و دردسر بشود، بدترین قسمتش آن بود که شخص مورد نظر همیشه آن سایت را چک میکرد و بهترین قسمتش آن بود که من مسئولان آن سایت را میشناختم. کلی مکافات کشیدم و آب رفتم آن دو-سه روز تا که توانستم قبل از لو رفتن، دست کم آن آشنا را مجاب کنم که نام نویسنده یادداشت را به یک نام مستعار تغییر دهد:) امروز پیشامدی، موجب یادآوری شد و اینکه یادداشتِ مودیفای شدهی اول را بگذارم که بخوانید:
«همیشه از گسترش دایرهی واژگان، به قولی از «بازیهای زبانی» خوشم آمده است. ولی دلیل نمیشود که «زبانبازی» را دوست داشته باشم.
میشود روی دست کلماتِ قَدَر، بالا بُرد، می شود خود را هلاکِ خواستن نشان داد، میشود چه آرزوها را که مجسم کرد، میشود چه قول و قسمها که... نه برای وجدان ولی.
عیار ارجمندی واژه را دستهای عمل وزن میدهند. لازم نیست همیشه سنگهای بزرگ برداشت تا ثابت شود چند مَرده حلاج بودن، ولی گاهی چرا... تمرکزم به طور خاص، متوجه همدردیهاست. همدردی های زبانی و همدردیهای کاربردی.
مثلاً... پرستارهایی را محکوم به خشک بودن و بداخلاق بودن میکنیم. کاری به ایدهآل ماجرا ندارم، ولی نگاه انصاف، مرز دیوار اتاقهای بدخبر بیمارستان را پشت سر میگذارد، میرسد به بوی خون، یک جا به تعفن یک زخم کهنهی سرباز، یک جا به جیغهای ممتد بیماری که درد میکشد، یک جا به فضای مسموم و مریض اتاق کسی که بیماریاش مُسری است، یک جا به زجری که توی چشمهای کودکی دردمند موج میزند و خیلی صحنههای دیگری که نزدیکترینهای این بیماران تحمل دیدنش را ندارند.
عادت قربان صدقه رفتنهای بیاساس، تعارف کردنهای زبانی، زبان بازی، آنقدر جا افتاده که خیلی از ما حفظ ارتباطات روزمره را مدیون همین عادت میدانیم. حقیقت اما این است که مقصر بخش بزرگی از کم کاریهایمان، وظایف به جا نیاورده و دیونی که به گردن داریم، همین عادت است.
قربان صدقه رفتنهای مادری که دلش نگیرد زخمِ پارهی تنش را مرهم بگذارد، چه دردی را دوا میکند؟ کلمات فرزندی که به عزیزش میگوید: «بمیرم الهی برات...» ولی بترسد از مریض شدن و پرهیز کند از تیمارداریاش که مبادا بیماری دامنش را بگیرد، ارزشمندتر است یا امر و نهی خشک پرستاری که بوی تعفن را خم به ابرو نمیآورد و زخم را ضدعفونی میکند؟
سیر سَبک زندگی امروزمان به سمت فاصله است؛ دورکاری، دورخواهی، مدیریت از راه دور، کم شدن وظایف دستها و دلها، وقتی که قرار نیست درد هم را از نزدیک ببینیم، نفس به نفس و پا به پا شریک خوب و بد زندگی باشیم و در عین حال نیاز طبیعتمان به با هم بودن، وادارمان کند تا فقط در پوستهی نازک و شکستنی کلمات، برای هم باشیم.
خطرناک است؛ قوانینی را در غالب عُرف میسازیم و بر تَنِ مناسبات اجتماعیمان میپوشانیم که حتی خودمان را در تنهایی آزار میدهد.
خود من شاید خیلی جاها به تضمین ارجمندی واژه در عمل، بیتوجه بودهام، بیشتر از شاید! به همان اندازه که از همدردیهای خشک و خالی و بی بخار، حرص خوردهام، دلگیر کردهام بیشک. این قوانین نانوشتهی شبکهایست که همهی ما در ایجادش سهم داشتهایم. حتی نگاه که کنی، این قوانین، شاخ و برگ که پیدا میکنند به شکلهای عجیبتری از روابط عاطفی ختم میشوند. یکیش دیوار مهربانی؛ «لازم نداری بذار، لازم داری بردار». نه که بد باشد اما باز هم انگار فرم دیگری از رفع مسئولیت است. فاصله در پوستهای زیبا.
نه که احسانِ بیادعا و ناشناس بد باشد، نه که دستگیری از هم را توی چشم هم بزنیم، ولی این چه شکلیست؟ ما به پرندهها و گربههای خیابان که غذا میدهیم، چیزی شبیه همین است. یک جا میگذاریم بیاید بردارد. آدم که این شکلی نیست، زودتر از بیغذایی و بیلباسی، آدم را بیکسی دق میدهد. دیوار مهربانی یعنی حتی کمک کردنمان هم حکایت دوری و دوستی باشد. یعنی قرارمان جایی که چشممان به هم نیفتد، من نبینم سراپای تکیدهی تو را که کفش و لباسِ کهنهی من، یک هزارم برهنگیهای زندگیات را نمیپوشاند. دیوار مهربانی یعنی تو هم مرا نبینی، توقع بیشتری نداشته باشی، دلت چیز بیشتری نخواهد.
من از این قراردادها میترسم. از این عزت نفسهای ساختگی که قاب سفتی میشوند و شکل منعطف انسانیات را زاویهدار میکنند. از این حریمهای کاذب حرف، که حرمت و آبروی واقعیت را میبرند و با حقیقت بیگانهاش میکنند.»
چند نفر همین حالا، مثل من دلشان آواز خواندن میخواهد؟ چند نفر توی دنیا؟
چند نفر مثل من به خاطر آرزوهای مردهزادشان، از صلح و عشق و آشتی تا خردهریزهای کوچکتر گریه میکنند، و به خاطر همهی آنچه میدانند مبارکیاش را به خاک خواهند برد...
خدایا... چرا حیف میکنی ما را، چرا میلیارد میلیارد چشمهی بینهایت عشق و انرژی را در مُحاق قیدهای خفتبار زندانی میکنی تا حُنّاقِ نجوشیدن بمیراندشان...
خدایا، ما فرصت بیشتری لازممان بود، تو که میدانستهای... صعوبتِ این «چرا»، چه عزلتآفرین است خدا... کاش این که ما برای خودمان ظرفهای بزرگتری باشیم را به خودمان وانمیگذاشتی، گمان نمیکنم هیچ نبوغی از پس این کارزار برآمده باشد.
یک چیزی یادم بده که هیچکس نخوانده باشد، یک جوری که فقط خودم بلدش باشم، آوازی باشد برای خودم، همین حالا بلکه آرام بگیرم، گریه را تا سردرد نیامده شفا بده لطفاً.
این همه به دوست داشتنت مربوط نمیشود، میدانی...
سال به سال تلخترم میکند تابستانِ اینجا، بی ابر و باران. آبِ شیرین کم میشود، خاک شور میشود، هوا داغ میشود، باید دلت کندنی بشود از هر چه سبزی و طراوت است، هرچه را که پاییز و زمستان کاشتهای و به برگ و برش نشاندهای، از ماه دوم بهار، دل دلِ زنده نگه داشتنشان است فقط و نه انتظار برگ و بار، هی میروم چکه چکه آبشان میدهم، برایشان سایبان میسازم و حفاظ برای در امان ماندن از بادهای داغ، هی التماسشان میکنم که فقط زنده باشید،فقط ریشههایتان را سبز نگه دارید... نمیشوند که... بعد من هم تلخ میشوم. گریه میکنم... انگار که آینههای من باشند این طفلکیها... تمرین شادی و امیدواری و امیدداری را سخت میکند نماندنشان.
ولی توی خلوت غمناک هم به خودم نهیب میزنم، وقتی که همهچیز خوب است شادمانی و امیدواری هنر نیست جانم. اگر راست میگویی حالا سمج و امیدوار باش، حالا کم نیار، خسته نشو، حتی اگر پیش چشمهایت خشکهزار هم ردیف بشود از حالا تا هر وقت، بعدتَرَش را توی خاک امیدواری خودت ببین، توی قلبت که به خودت وعده دادهای هیچوقت پَس نکِشد. آسمان روح تو خسیس نباشد، نوبت خوشحالی هم همیشه میرسد. خدای خوب، خدای مهربان، باران روحم باش.
*نام داستانی از دوراسِ نازنین.
عکس از مهرنیوز.
میبینمت، نصفه نیمه، در صف زنده به گوری... تو را میبینم، خونی و خاکی، چیزی عقب نشسته از تجسّد حتی که بشود نامی داشته باشی، که بشود حتی نام داشتن ِ پیش از آنت را متصور بود. میبینمت، جایی که عریانی مسئلهات نبوده، که گریستهای، شیونآسا... میبینمت، کوچکتر از آنی که به زنجیر بیایی، به قوارهی آهن زار میزنی، شاهدی خُردی برای خُرد شدنی سرخ و فراسرخ... جاهایی هست که وقتی میبینمت میشود پرسید چرا تو؟! اما جاهایی هم دیدهاَمَتْ، که اصلاً سؤال معنی نداشته... چیزی نبودهای که بشود خطابت کرد، هویتت روی زمین، آنقدر پخش و پلا و بعید، که برای کاویدن و فهمیدنت در آن وانفسا، چیزی بودنت را به گردن نمیگرفته...
گوشهی ساییدهی ناخنها و غباری که اطراف مرا دوره میکند، کمکی به فهمیدن «آن»های تو میکند؟ یا «آن»های آنها وقتی که خودشان را جای تو نمیگذاشتند، وقتی که تو را تو نمیدیدند.
من برای «محیط زیست»، چه غلطی میتوانم کنم وقتی تو که از من و شبیه منی، «مُحاطِ مرگی»؟! من که همنوع خودم از سایهام بترسد، دست حمایتم از باقی ِ اَشکال حیات، چه خاصیتی میتواند داشته باشد؟ من که میجنگم، من که آمادهی جنگم، من که وقتی اسلحه دستم میگیرم، چشمهایم یادشان میرود به صورت آدمها، به چشمهای دیگر نگاه کنند، آدمهایی که از جنس خودم هستند، چطور بشود دنیای چشمهای پرندهای، سگی، جانوری را به قلبم راه دهم؟!
همه چیز در جهانِ ماده، مطابق قانون «بقا» و «انتخاب اصلح» پیش میرود، قانونی که طبیعت با تمام جدّیت خود برقرارش میدارد اما لابهلای همان جدّیت ِ به ظاهر بیشعور، شعوری و مستثناهایی همیشه بوده، بد نیست که انسان بداند در نقش موجودی از طبیعت و در عین حال، سوای آن، شایسته است که به شعور پیچیدهتر خود متکی باشد، صلح را اگر بفهمیم... گفتوگو را اگر بفهمیم... حدود و حقوق ِ حقیقی را اگر بفهمیم... مهربانی را اگر بفهمیم... برویم به سمت نگاهی که حال ما و جهان را پیش از هرچیز، اصلاح رفتار و تدبیرها، از سطح فرد گرفته تا جامعه و جهان است که بهتر خواهد کرد.
مِهْرْ بانْ باشیم، تدبیر و اصلاح و صلاح و حال و آینده، باور کنیم، باور کنیم، همین جملهی دوکلمهایست.