غزل خوب
- ۰ نظر
- ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۲
- ۵۴۲ نمایش
من اینکه مِی نَخورم در بهار، ممکن نیست.
از حال خوب که اینقدر حرف میزنم، برای این است که ما دو تا(من و حال خوب) تازه به هم رسیدهایم. از حال خوب که اینقدر حرف میزنم، میخواهم منتشرش کنم، در جان خودم و شما، میخواهم آنقدر تکرارش کنم که ماندنی شود، گوشت و خون ِ توی رگ و هوای توی ریهها، میگویم، چون مثل نابینایی که سو به چشمهایش برگشته، دلم میخواهد با شوق تازهام بازی کنم، بیازمایمش، بیشتر بفهممش...
آن وقتها که این حال نبود، جور دیگری بودم. حتی تنِ سالمم را روح ِ خسته از پا میانداخت. عوارضِ «روان تنی»، اضطراب و پریشانی، همه چیزم را مختل میکرد. حالا، ولی جسمِ بی رمقِ امروزم هم، نمیتواند روحِ خوشحالم را به خودش متوجه کند. به همهی کارهایم میرسم با تنی که به زور خودش را میکشاند دنبال خوشحالیام.
گرچه هنوز از همهی ناملایمات و نازیباییهای جهان تا برسد به محیط کوچک خودم، گلهمند و آزردهام، اما حالا خوب میدانم که راه خوب شدن حال دنیا، طبیعت، ما آدمها، افسردگی نیست. باید هرچه انرژیکتر، هرچه مهربانتر، هرچه خوشبینتر به نتایج بزرگِ قدمهای کوچک، سهم نفسها را تا وقت هست، به خود بُرد و به فکر سپردن به دیگران بود.
دستاورد کوچکی برای حدود دو سال خودآزماییام در روزنامهنگاری و خاطرات تلخ و شیرینش. در مسیرش افتاده بودم و پیش میرفتم با نقشهها و امیدواریهای زیادی برای آینده، تا اینکه رخدادی از این آزمون جدایم کرد. بعد که فاصله گرفتم، نمیدانم چرا فکر کردم دیگر دوستش ندارم. فکر میکنم خیلی مستعد ِ با جریانها بُرده شدنم. این هیچ خوب نیست. در خلوت خودم احساس کردم داشتهام به تاخت پیش میرفتم، به خاطر ذات رفتن، به خاطر اینکه اگر محیط جدایم نمیکرد، پای کنار کشیدن از جریانی که مرا به خود متعهد کرده بود نداشتم، نه به خاطر خودم. هرچند که نوشتن، بیماریِ مزمن و سِیلیست در وجودم که دست قضا به مسیلی هدایتش کرده بود. اما، شاید آن مسیل ِ پرحاشیه با آب و گِل من در صلح نباشد. هنوز نمیدانم، فکر میکنم تا آخرین دقایق عمرم، هنوز من باشم و آزمونهای بیپایان.
این هم زیستنیست.
این روزها، کم اتفاق نمیافتد برای گفتن... حال گفتنشان هم هست، حال ِ خوب، خوب، خوب. قلبم، روحم، وجودم، غریب و نامفهوم، کوکِ لبخندند، احساس میکنم بی آنکه بدانم، همین چند وقت، همین حوالی، یک جا یک چیزی که نمیدانمش را پشت سر گذاشتهام، چیزی که تمام عمر با من بوده شاید که حتی شادیهای گاه به گاهم را حضور بیرنگش، پژمرده میکرده... اما مدتیست که به نبودنش ایمان آوردهام، چون غمگینترین لحظههایم، حالا لبخند میزنند. تمام روحم، دلم، شعر و شکرگزاریست، ادای احترام است به هر چه...
چرا، حالا دلم خواست یکی از اتفاقهای خوبِ این روزها را بگویم، چون بیاندازه به حالم و حالایم ربط دارد. دو روز پیش، عصر توی خیابان، بعد از دوسال، معلم سابقم را دیدم، کسی که حدود سه سال پیش مدتی شاگرد کلاس زبان فرانسهاش بودم. آقای موسوی، با سنی که اخیراً پسرش را داماد کرده است، هنوز همان طراوت باورنکردنی و فوقالعاده بود. هنوز همان ذوقهای لبریز، همان پروازهایی که خون میشوند توی صورتش و میخواهند بیرون بزنند، همان لذتِ مجسم ِ آموزگاری و آموختن، وسط خیابان نزدیک چهل دقیقه بدون اینکه نگران وقت باشد یا خستهام کند، ماجرای دفاع از پایاننامهاش را تعریف کرد، که چقدر زحمت کشیده و کشیده شده به مباحث روانشناختی و ریشهای، و اینها را با کِیفی دوست داشتنی، چنان میگفت که کِیف کردم. انسانهایی وجود دارند، که لازم نیست یک عمر برایت حرف زده باشند، یک عمر شناخته باشیشان تا از آنها چیزی یاد بگیری، تمام وجودشان، آموختنیست، نفس کشیدنشان، نگاه کردنشان، زبان بدنشان موقع حرف زدن، آموختنیست. هوای تازهاند.
پایدار و سلامت و مثل همیشه، ذات ِ طراوت باشی استاد، زنده بادی!

جایمان گذاشت قصه ناگهان و
گُم شدیم در کمرکش غرورها و...
ناگهانِ ما کلید خورده بود از
انقلاب سرخ موش کورها و...
ارثمان که دود و اشک می شد از
غارت مسافران گورها و ...
یادمان نداده بود هیچکس
لهجه ی قماش مرده شورها و ...
مغز و جیبمان که آب رفت و ما
هی شدیم هم کلاس بی شعورها و ...
خوابمان نبرد بس که شب شد و
زل زدیم توی چشم کرم نورها و ...
منتظر که بلکه روز می رسید و ...
روز می رسید و ما که خواب و کورها و
بی دلیل آب می شدیم و تَرکه از
غصه ی عقوبت ِ نداده سورها و ...
تازه اول عذاب جاودانه بود
فکر مُردن و جهنمِ تنورها و ...
عینک بزرگ و چشم ریز و
هی نگاه دوختن به دورها و ...
عشق های نصفه نیمه و قدم زدن
صبح زود توی پاتوق سپورها و ...
آرزو که آب رفت تا شدیم
عضو باشگاه جمع و جورها و ...
قصه مان هنوز سوز و آه داشت
ناله ها و لاف شعر و شورها و...
شعرها طَبَق شدند و شاعران
دوره گردهای کوچه ی عبورها و...
محو می شدند و خاطرات گنگ
توی ذهن نسل لخت و عورها
و
.
.
.
زندگی که چند نقطه بود آن وسط
تا به گور، از محله ی صدورها و ...
سروده ی رخشان- 1 دی 1391
دیگر اینکه، اگر مستند دیدن دوست دارید، و چنانچه دغدغههای محیط زیستی دارید اقتصاد شادی ساخته خانم هلنا نربرگ هاج را ببینید. دنبال مطلبی میگشتم که خیلی پیشترها کوتاه درمورد آسیب شبیه هم شدن انسانها نوشته بودم، پیدایش نکردم. در آن نوشته تعبیر «یونیفرم» شدن را برای خودمان، به کار برده بودم. خانم نربرگ در مستندی که نام بردم، باورهای خود را در مورد آسیبهای جهانی شدن (Globalization)، به تصویر میکشد. البته من به شخصه معتقد به برگرداندن همه چیز به نقطهی صفرِ صنعتی و جهانی شدن نیستم، به دو دلیل؛
نخست آنکه اگر بناست راه حل برای معضلی ارائه کنیم، ناگزیریم از اینکه به عملی بودنش اهمیت بدهیم. راهحلهایی که جنبهی درمانگری شفاهی داشته باشند، علاوه بر آنکه حاصل عملیاتی نخواهند داشت، یا محل مناقشه میشوند یا مورد بیمحلی قرار میگیرند و کمرنگ میشوند.
ثانیاً، همهی جنبههای جهانی شدن را «آسیب» نمیبینم؛ به ویژه سرعت گرفتن اطلاع رسانی را، که دیگر نمیشود در کنار آن، ذهن جوامع را به بکارت ِ پیش از توسعهی ارتباطات رادیویی و ماهوارهای برگرداند.
اما به هرحال، مسابقات مُد و انتشار افسردگی و بیماریهای روانی، رقابتهای فرعی فرساینده بین جوامع و از بین رفتن منابع طبیعی به خاطر شهرسازی، صنعتیسازی و بردن امکانات ِ اَبَرشهرهای توسعه یافته به جغرافیای طبیعی ِ روستاها و زیستگاههای محلی، تبعات ِ نامبارک جهانی شدن هستند، که باید به حال آنها فکر شود.
به طور کلی به رویکرد ریشهای ِ تهیهکنندهی «اقتصاد شادی»، نسبت به معضلات محیط زیستی علاقهمند شدهام. به عنوان کسی که تحصیلات و تخصص نسبیاش مسائل زیست محیطی است و در نتیجهی مطالعات اخیرم، دریافتهام که «محیط زیست» پیش از آنکه مسئلهی «علوم تجربی» باشد، مسئلهی علوم انسانی، مسئلهی اخلاق، فلسفه، جامعهشناسی، اقتصاد و سیاست است و اگر بناست که آن غایت ِ دست نیافتنی ِ شعارگونه؛ «فرهنگسازی»، محقق شود، تنها از دریچهی این علوم محقق خواهد شد.