سوییت فرانسوی
- ۰ نظر
- ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۹
- ۱۶۱ نمایش
جانور ریز، آن کوچکترین بالدار ِ ممکن، زندگیاش با دست و رو شستن سادهی من تمام شد. رفتم لب پنجره ی باریک حمام، بازش کردم که نسیمی به صورتم خورده باشد و خنکم کند. شمشادها، شاتوتهای لاغر ِ جوان ِ بیبر و کَرتهای ریحان و نعنا و بادمجان... در پیش زمینهی چند نخل و اکالیپتوس بلند، مختصات زیستگاهِ خوبِ مثلاً دلباز من، که برای آن ریزهجانور، جهانی بود، با پدیدههای زیادی که هنوز می توانست کشف کند.
اینها فکر هم میکنند؟ حسرت هم دارند؟ اینها اصلاً به دیدن هنوزهای نادیدهای امیدوار بودهاند هیچ وقت؟ که راحت لای کمترین تشریفات زیستن ما، میمیرند و میزایند، تکثیر میشوند و حیف و میل... فقط قدم زدنهای ما... فقط یک نظافت مختصر روزانه...
ما از جان جهان چه می خواهیم؟ ما ریزهجانورهای کهکشان، که ابزار و یراق فضولیمان را میفرستیم این طرف و آن طرف هستی... که چه؟ چرا زمین کممان باشد؟ چرا معترضیم که هر خاکی به سرمان میکنیم، انقلاب میکنیم، رفرم و جنگ و آشتی و نو در نو دراندازیهای مکرر که هی همهمان توی وجب گلیم زندگیِ ریزمان جا بشویم، کدام نظام است که بتواند به زوالِ ذات تمامیتخواه این ریزهجانور کلید نجاتی بدهد؟
خستگی خدایا...
خستگی.
حساب دقیق اینکه چند وقت است فیلم دیدن ِ زیاد را ترک کرده ام دستم نیست. مقاومتِ عجیب و ناخواسته ای بوده و کمابیش هنوز هست. به لطف یک دوست خوب، اخیراً چندتا دیدم، که بهترینشان این بود. چه حالم خوب شد از دیدنش، کِی بزرگ شده ام من...؟!
...
دیالکتیک تنهایی و هیچ چیز دیگری را از توی کتاب نمی توانی به خورد مغزت بدهی، «اِفه» بشو نیست. کلمه، مقدس ترین است، ردای «تمیز» است و باید پیش از پوشیدن، بوسیدش... ولی معنا؛ اگر بدون آن در روحت جاری نباشد، اگر نتوانی بدون ردای مقدس با هستی ات گفته باشی اش، دیالکتیکِ هیچ چیز را بلد نیستی واقعاً، ادایش را در نیاور.
کتابها، همانقدر که ستودنی، مزخرف می شوند گاهی...
سرایتم
بنفشم
سرازیر ِ اصرارم
سر می روم از موهای مُسری ام
حوالی ِ سربازی ِ چشم هایت
که پاسدار ِ شب اند
شبم
سرایتم از بنفشی که بو ندارد
به ساعت اما اعتقاد دارد
و به سیاه چاله
وقتی که پوتین چشم های تو را
وصله می کند/.
آذر 93-
زیتون و خواب و من که نصفه نیمه برای اینجایم... بنفشی که قرار نیست ببینیمش اما هست و ندیدنش جُرم است. باید ببینیمش و فقدان را انکار کنیم... سیالی را که احتمالاً رنگ دیگری نمی پذیرد. منطقه ی جنگی است بنفش، برای غیرنظامی ها، خط مقدم است که فقط شنیده می شود، کوچکتر یا بزرگتر. برای راهبه ها، آن وَرِ محراب است که هیچ وقت به پشتش که اتاقیست در همسایگی ِ نمازخانه، فکر نمی کنند. شاخ و برگ زیتون ِ محراب را از آب و خاک ِ نگاه و ذهن خود زیاد می کنند و برای همه ی دیگران، همه ی آنچه که بدون دست می سازند، تا امکانشان را مرتب کنند.
«سورئالَند»، جای خوبی ست.
و سوگ...
و درد بی درمانِ دوست و دست های خالی.
خسته ی یک جمعه ی پرکار، مغلوب عادت بدخوابی، تسلیم جسمی از نوک پا تا فرق سر دردناک، افتاده باشی، جز نوشتن و خواندن چه مرهمی ست برای بروبیای یله ی سایه ها در خلوت ذهن... سایه هایی با زبان جهانی ِ هیس هیس...
چهار روز پیش، تولد خاله بود. خاله، عزیز دل من است و ندیدنش یکی از بزرگترین دلتنگی ها. بگویم که مادر ما یکی یکدانه بودند، ما بجز یک دایی ناتنی که فرزندخوانده ی پدربزرگم بودو بعد از فوت پدربزرگم رفت پی کارش، خاله ی خونی نداریم. خاله ی خونی!
ولی دوتا خاله ی عزیزتراز جان داشته ایم که یکی همان خاله خانمِ خدابیامرز عموحمید بود، و مهمتر از این نازنین، خاله ی جان خودم، که رفیق و همسایه ی مادرم بوده از بچگی تا به حال و من و خواهر و بچه های او هم برای هم همینطوری شدیم، مثل پاره ی تن و یک خانواده... به هم خیلی نزدیک بودیم تا چندسال پیش که خاله از آبادان رفت و عارف... کوچکترین پسرش آنجا تصادف کرد و جوانمرگ شد و برف غصه اش انگار رابطه های ما را هم منجمد کرد. مثل آدم آهنی هایی شدیم که علت سراغ هم نرفتن هایمان شد غصه ای که هیچ یک آنقدرها بلد نبودیم چکارش کنیم و چطور بار این مصیبت باورنکردنی را از دوش هم برداریم...
چهار روز پیش دلم تاب و طاقت نیاورد، یواشکی زنگش زدم و صدای قشنگ عزیزش را شنیدم، هی خواست برود به سرازیری گریه و من هم... ولی به هر شکل بود، حواسش را پرت کردم و توانستم صدای خنده های قشنگ ِ امضادار مخصوص خودش را بعد از چهار سال بشنوم.
الهی قربان دل مهربانت، الهی فدای قلب غصه دارت... دلم می خواست کنارت بودم، یک دل سیر کنار هم دلتنگی هایمان را می باریدیم. دلم می خواست خیلی چیزها را برایت بگویم، خیلی چیزها....
اول اینکه دیشب خانواده ی دوستم خبر دادند که شکر خدا حالش خوب است، به هوش آمده و عملش خوب بوده، که جای خوشحالی دارد. از قضا خودم هم دو شب تمام سردرد دور از تحملی داشتم که امروز صبح خبری از آن نبود و خیلی خوبم حالا.
داشتم عکسهای انباشته در دوربین را تماشا می کردم، چشمم به این چندتا خورد که برای حدود دو هفته پیش است، طبق معمول از باغچه و دور و بر خانه:)
باغچه ی ما آن روز خیلی نظر این دم چتری خوشگل را جلب کرده بود، کلی عکس گرفتم از ایشان که این بهترین و واضح ترینشان است، بس که مثل فرفره از این طرف به آن طرف می دوید، می دویدها! اسم علمی شان هم اگر خواستید Rufous Bushchat هستند از ایل و تبار توکاییان:)
پروانه هم آن روز زیاد بود، من حشره شناسی ام ضعیف است البته برای همین اسم شریف ایشان را نمی دانم.
این هم همان همسایه های عزیز ما که باران نصف منزلشان را انداخته بود، زندگی همچنان ادامه دارد:)
این هم پشت پنجره ی اتاق بنده هست، آن توپ سیاه بالای پنجره هم زنبورهای خودم هستند (صاحبشان شدیم رفت پی کارش)، این شمشادهای وحشی را هم با دست مبارک خودمان اره کردیم و زنبورها نیز خیلی متشخص همکاری کردند.
پارسال یکی جای این بود که از گرما و آب شور مُرد. دعا کنید این یکی جان سخت باشد، ما تابستانهای فیل کُشی داریم، خودمان هم پوستمان از هر چه فیل کلُفت تر:)