زین گونهام
هیچوقت در هیچیک از برخاستنها، ما با صیّاد شدن نسبتی نداشته و نخواهیم داشت، ویروسِ ماهی بودن، پرنده بودن، در تار و پودِمان زندگی میکند.
- ۲ نظر
- ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۲
- ۱۱۴ نمایش
هیچوقت در هیچیک از برخاستنها، ما با صیّاد شدن نسبتی نداشته و نخواهیم داشت، ویروسِ ماهی بودن، پرنده بودن، در تار و پودِمان زندگی میکند.
اغلبِ پدر و مادرها، گذشتهی خود را به دو شکل در زندگیِ فرزندانشان دنبال میکنند؛ زندگیِ بچهها یا تداومِ ناکامیهای آنهاست، به جبرانِ آن ناکامیها، یا بالعکس، زندگیِ بچّهها تحقّقِ هرآنچه است که برای آنها نمیشده...
آنچه از خود و زندگی میخواهم این است که به اندازهی محبّت، قدرتِ بخشایشِ کامل، با خود حمل نکردنِ گلایهها و بر عهده گرفتنِ خودم را پیدا کنم. حسّ انتقامکشی از سرنوشتها را از من دور بدار، آمین.
معلّمِ کلاسِ دوّمم، امشب از دوردست، به انگشتهایش بوسه زدم؛ وقتی که دیدم پس از سالیانِ سال، اسمِ مرا پیش از آنکه بگویم گفته بود، مرا با جزئیات و به شکلی غیرمنتظره در ذهن داشت و عین جملهاش این بود: "دختری که همیشه رفتار و شخصیتش با همه فرق داشت و با همان سنّ کم، عمیق و متفاوت بود"، اینقدر مهربان است و پُرمهر... لال شدم و قلبم پر از شکرگزاری شد.
بالای سر خودم ایستادهام، زیرِ چشمِ تو، خدای مراقب.
دوباره، به خودم و نمیدانم به کی سلام...
با خودم حرف زدنهایم سرریز شده بود، میآمدم نوشتههای روزهای امیدواریام را میخواندم... دیدم چقدر باز رها شدهام از مسیرِ مراقبه، و یادم آمد چه مرهمِ خوبی بوده...
روزگارِ امیدهای بزرگی برای من نیست، فقط به خاطر چند نفر باید از دلم مراقبت کنم. دخترهای قشنگم که دوتا شدهاند؛ به شیدای حالا 12 ساله، زهرا کوچولوی یک ساله هم اضافه شد و تازه من، مادرِ خواهرم نیز هستم، و مادرم و پدرم...
به امیدِ اینکه برای آنها خوب باشم هستم، مادرهای قدیمی به خاطر این چیزها نفس میکشند.
برای رسالهی دکتری، یکی از جوانترین اساتیدم را انتخاب کردم. خانم عزیزی که به همه کمک میکند و قلبِ قشنگش از روزِ اوّلین کلاس، اوّلین دیدار، پشت خندهی چشمهای شرّ و شورش پیدا بود. بین بحثهای کلاسی که حرف میزد و به وجد میآمدم، حرف میزدم و به وجد میآمد، به دلم برات شد که چقدر دنیای نزدیکی داریم.
پیشترها فکرهای عجیب و غریب و متلاطمی داشتم، و فکر میکردم بعیدترین موضوعات ممکن و کهنهترین اساتیدِ به نام را انتخاب خواهم کرد. اتّفاقِ خوبِ خدا و خوشبختی من بود که یک روز، برای یک پروژهی کلاسی گذرم به اتاقش افتاد. فقط بیست دقیقه طول کشید تا تلاطم جانم فرو بنشیند، راهم را به کمک راهنماییهای خلّاقانهاش پیدا کنم و همهی وجودم محکم پای این «رفیق» بماند. فکر کردم چقدر حال و هوای شبیهی داریم.
بَعد، دستِ قضا بزند پسِ کلّهی من که روز امتحانم با همین خانوم، ساعت امتحان را اشتباه بگیرم. ربع ساعت از امتحان گذشته بوده که من تازه آماده میشدم از کرج راه بیفتم بروم تهران. زنگ زد و با صدای آهسته گفت «کجایی؟ امتحان شروع شده!» مثل رفیقی که رفیقش جا مانده باشد. تمامِ راهِ رسیدنم به تهران، پیام پشت پیامش قطع نمیشد تا حالِ خرابِ مرا آرام کند. همکلاسیها را با همدستی مراقب جلسه، یک ساعت و نیم توی کلاس نگه داشته بود که من برسم. چه رسیدنی... جنازهی سرماخوردهی پراضطراب را با قلبِ گرفتهی در آستانهی سنکوپ و نفسِ بندآمده از فشارِ سرما و دویدن در سربالایی، وقتی که رساندم آنجا، فقط ربع ساعت طول کشید که نفسی درست و حسابی بالا بیاید. همکلاسیها که با رسیدن من آزاد شده بودند، یکی یکی با جملههای آرامکننده بیرون رفتند و حتّی مراقب، من ماندم و رفیق عزیزم، با دو لیوان آب قند نیم خورده، یک ظرف کوچک شکلات و ورقههای امتحان. رعشهی دستم آنقدر شدید بود هنوز که خودکار از دستم میافتاد و گریه میکردم. گفت موبایلم را دربیاورم یک موسیقی که دوست دارم گوش بدهم. اصلاً دست و دلم به فرمان من نبود. رفت ساز موبایل خودش را کوک کرد، آرام شدم کم کم، خون به مغز و دست و دلم دوید، موسیقی آرام شنیدم و گرم شدم و جوابها برخلاف تصوّرم، تمام و کمال به ذهنم آمدند. بعد بفهمم که یکی دیگر از همکلاسیها ترم پیش با همین تجربه، درسی که یک ترم خوانده بود را از دست داده بود...
او را پیش از این جلسه، به عنوان استاد راهنمای اوّل انتخاب کرده بودم؛ و پیش از آن به عنوان دوست، رفیق و خواهر بزرگترم. حالا هی گاهی دلم برایش تنگ میشود، هی گاهی دلم میخواهد پیام بدهم که دلم تنگ شده برایت رفیق؛ میترسم فکر کند آداب استاد و شاگردی بلد نیستم... خجالت میکشم.