شلوغ نکن:)
- ۰ نظر
- ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۱
- ۱۱۳ نمایش
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
که بعضی ها یاد بگیرند چطوری حرف بزنند، چطور بحث کنند که کارشان به قهر و دعوا نرسد. ولی اشکالی ندارد، تا نفس میکشی برایت بهتر است که فکر کنی بالاخره یک روز درست می شود، می شود.
دیشب، یک دوست دیرین، بعد از مدتها یک پیام بلندبالا فرستاد، پر از خبرهای بد، یک عارضه ی عجیب و غریب به جان اعصاب سرش افتاده و فردا صبح عمل می شود. و خودش می گفت امیدوار است که بعد از عمل چشم باز نکند. به هزارجور شوخی و خنده برگزارش کردم که یادش برود این فکرها، شد یا نه نمی دانم. فقط دل خودم خیلی آشوب و به هم ریخته شد... تا صبح پلک روی هم نگذاشتم.
من اینطوری شریک شادیهای دوستانم هستم که ازشان خبری نباشد، معمولا کم پیش می آید با خوش خبری سراغم را بگیرند و با حال خوب... هرکس تنها شد، دلش شکسته بود، یا در زندگی به مشکل بزرگی برخورد یاد من می افتد....
عیبی ندارد، لطفا آرزوهای قلبی خوبتان و انرژی های مثبت ِ خوش قلبی تان را برای او بفرستید تا فردا سالم از اتاق عمل بیرون بیاید. تحمل درد و بیمارستان و بیماری واقعا سخت است، امیدوارم حال همه ی بیماران و دردمندان جسم و روح خوب شود.
آمین
می گوید : چرا هر دفعه می بیمنت لاغرتر از دفعه ی پیشی. می گویم اشتباه می کنید. می گوید من نمی گویم، این لباست می گوید. می گویم چطورید شما؟ چه خبر؟ از این ورا؟! حال مهسا را میپرسم که ادب را رعایت کرده باشم. تماشا می کند. از معنی تماشایش فرار می کنم، انتظار نابجایش برای شنیدن، سختم می آید اما تحمل می کنم. جدی تر می شود، من هم نفس راحت می کشم. دور می شود، کتابها را کنکاش می کند. با این و آن کوتاه گفت و گو می کند. باز یکی از کتابها را بر می دارد می آید این طرفی، از گوشه ی چشم متوجه می شوم.
می روم سمت دیگر فروشگاه، مطمئنم این زبان را خوب می فهمد و منصرف می شود. ده سال است که این مدلی بوده و با همین رفتارهای ساده ی ساکت جوابش را گرفته، فقط نمی دانم چرا یادش نمی مانَد... چرا نبایدها را نمیفهمد؟ چرا چراغ های خاموش و مگوها را مراعات نمی کند...
#یکطرفه
که از در و دیوار، خبرهای بد می رسد.
پس چقدر کار سخت تری است که حال خوبی داشته باشی و منتشرش کنی... چقدر سخت است امشب که خبر کشته شدن یک دختربچه ی بیگناه را می شنوی و امشب که خبر خودکشی دختر خیلی جوان دیگری، زبان و دست هایت را از شرح و مرور جزئیات نگه داری، و به خیلی های دیگری که هنوز هستند فکر کنی.
ولی آنها که هر ثانیه می روند، جان هستند، به اندازه ی مکثی، از شبانه روز ما سهم دارند که به چرایی ِ آنها فکر کنیم.
خبر اول را در شبکه های مجازی دیدم، خبر دومی را پرستو گفت و تنم را به خاطر خودش لرزاند چون او و خواهر و برادرش موقعیت مشابهی دارند. یک ماه هست دارم به صورت مجازی داشته هایم از طراحی اندام و لباس را یادش می دهم. آنها آشناهای قدیمی هستند، که الان پدر و مادرشان جدا شده اند، پدر ازدواج مجدد داشته و اصلاً از آن جنس والدینی هم نبوده اند که دست کم به حریم آرامش فرزندانشان احترام بگذارند. تمام این چندسال جدایی شان در کشمکش های عجیب و پیچیده، این سه تا بچه را با خودشان تلف کرده اند. پرستو خیلی مستعد است، یک رشته ی هنری خوانده در دانشگاه ولی بیکار است.
یک ماه پیش گفت می خواهد برود کلاس خیاطی و طراحی لباس، برای خیاطی پول جمع می کند ولی برای طراحی لباس من قول دادم کمکش می کنم. کلی به نشاط آمد و من هم با همه ی مشغله ها، با اشتیاق کمکش می کنم و انصافاً هم راضی هستم از کار و تمرین هایش... ولی امشب حرفهایی زد که مرددم کرد...
آنها حالا با مادرشان زندگی می کنند، گفت می خواهد خیاطی یاد بگیرد که مستقل بشود. گفت می خواهد از مادرش هم جدا بشود، خیییلی جوان است و روحیه اش خیلی آسیب پذیر... واقعاً نمی دانم با این حال، اینکه کمکش کنم مستقل بشود به چه سمتی هُلش داده ام واقعاً... فقط توانستم از او بخواهم که برای خودش بزرگتری کند، من فقط این را بلدم و تنها نصیحتم به خودم این بوده که هرجا به تصمیم های دشوار رسیدم، برای خودم بزرگتری کنم و احساس را از اولویت خارج کنم.
بعضی ها من و دختران شبیه مرا به ربات گونه بودن تشبیه می کنند، من فکر می کنم هرکسی به تصمیم های جدی و عاقلانه ی شما برای زندگی تان از این زاویه نگاه می کند، بیشتر از آنکه دلسوز یا منتقد باشد، خودخواه و شاید تنگ نظر است. سیاه نمی بینم، آدم های مثبت و درست کم نیستند که راه های عاقلانه و منطقی پیش پای شما می گذارند، ولی بیشتر اطرافیان شما، دلشان برای آسیب پذیری ِ شما نسوخته، چون متأسفانه، خواهی نخواهی به زندگی امروز ما بیشتر از آنکه قانون عشق و روح مسلط باشد، قانون بقای ماده و انرژی حکم می کند!
سال پیش، این روزها چه بی خبر بودم... خوشحالی ِ محبوسی داشتم، در کالبدی رنجور، در دست هایی که به گرمی فشرده می شدند... پنهان در توالی ِ سکته های بیرونی، که آن شادی مثل پرنده ای، وحشی بود و نماندنی.
و سالهای پیش، چه خاکستری...
...
من از رنگ پریدگی ِ محض آن روزها، به لبخند خسته ی خوب ِ این روزها، به سبک بالی ِ گذشتن و رها کردن رسیده ام و در سرازیری ِ عمر، عجبا که خودم را به رسیدنِ روزهای بهتر وعده می دهم. نه دیگر مثل آن وقتها که آرزوهای دوری باشد، خودم را بهتر فهمیده ام و می دانم، این که هست، به اندازه ی تمام جانش، برای خودش و عزیزانش زحمت می کشد. شاید جایی که ایستاده ام، جای رفیع و بزرگی نباشد، اما به اندازه ی تمام زحمت من است برای درست بودن... و شاید کم داشته ام، اما کم نگذاشته ام و این را به خودم و هیچکس بدهکار نیستم.
«من حرام نشده ام!*»
و قلبم ایمان دارد که «عشق را و انسان را رعایت کرده ام، خود اگر شاهکار خدا بود، یا نبود».
* اصل آن «حرام شده ام» است. از «سه سرود برای آفتاب»، شاملو... و کمی تغییر.
وقتی دو کتاب خوانده باشی که نویسنده هایشان آنها را ندیده باشند، این هم یعنی یک نشانه، که شاید می گوید، مرگ همین حالا، سرش را روی بالش من گذاشته و همراه من، این یادداشت را می خواند.
ایرن نمیروفسکی اما خودکشی نکرده بود. سوییت فرانسوی را در حال و هوای پاریسِ جنگ جهانی دوم نوشته بود، در حالی که شاید خودش هم گمان می برد چگونه مردنش را، یا نمی دانست.
زمانی، نگاهم به زندگی آنقدر خالی شده بود که فقط فکر مرگ آرامم می کرد. بعد گریه ام می گرفت، دلم تنگ میشد، برای کسانی که دوستشان دارم. سر راه مردن، سخت ترین مانع، دوست داشتن است. به نظرم، اغلب کسانی که خودکشی می کنند از این حیث رقت انگیزند که تنهاییِ مطلق را تداعی می کنند. تنهایی فقط کسی را نداشتن نیست که، اصلش، کسی را نخواستن است. مادامیکه این خواستن را با تار و پود و تا مغز استخوانت بفهمی و باشی، به خودت اذن شانه خالی کردن نمی دهی و توانش را نخواهی داشت.
حتی شاید کمی دگم و بیرحمانه به نظر برسد، اگر بگویم که من تصور می کنم خلاص کردن عقل و دیوانگی هم، یک نوع تنهایی ِ خودخواسته می تواند باشد، گاهی تو آنقدر «مسئول گل»هایت هستی که زیر سنگین ترین فشارها، حتی مجال دیوانه شدن پیدا نمی کنی.
امروز، تصویر قشنگی از یک چیزی که یک روزی خیلی دلم می خواست، یادم آورد که هنوز هم... ولی راستش، زود، خیلی زود خودم را نجات دادم.هیچ دل خواسته ای نیست که نسبتی با اندوه نداشته باشد.
خدای خوب، پاهای قوی و فکری ورزیده تر و منطقی محکمتر بده، و ستونی سخت تر برای این تنی که بی وقت روی دست کسی آوار نشود، پناه بر تو . از نیروی شگفت زندگی، برای سرازیری ِ غیرمنتظره ی عمرم، مدد می خواهم و تحملی بلند برای روحم تا در شأن تنهایی ام رفتار کند، در شأن تمام حرمتهایی که عزیز می دارمشان و باورشان دارم.
آمین.
از خامی به پختگی رفتن ارزان نیست، تجربه هایی هستند که حواست به شکل گرفتنشان نیست، ولی یک روز یک برخور د مهمتری، تمام خط شکل گرفتن آن تجربه را برایت مشخص می کند و ردپایش را که برمیگردی، به خودت می گویی ای دل غافل، تو کجا بوده ای و دیگران کجا.
یکی از آنها، شکلی از دوستی هاست که اگر مغزت خطا داده باشد و برای نگه داشتنشان مُصر باشی، باید غرامتش را بدهی. شرط دوام این دوستی ها، کوتاه ماندن شماست. اگر خیال موفقیت در هر زمینه ای را دارید و دوستتان چنین قصد یا حوصله ای ندارد، بهتر است شما هم قیدش را بزنید وگرنه مثل تجربه های کوچولو ولی مکرر من، از دستشان می دهی و به تنهایی محکوم می شوی که البته من تنها شدن را معمولا به نگه داشتن چنین دوستانی ترجیح داده ام.
بعضی از این مدل آدمها البته، از همان اول چشم هایشان را باز می کنند و به قولی، حسابگر هستند. اگر زیبایی و خاص بودن برایشان مهم باشد، به آدم های زیبا و خاص برای دوستی چراغ سبز نشان نمی دهند. کسی که به تحصیلات حساس است، از این قماش، همیشه اکیپی از کم سوادها و کسانی که در این مورد از خودش کمتر هستند دور و برش را گرفته اند.
آدم های کوتاهی که خوشبخت و موفقند، مادامی که اطرافشان آدمهای رشد نکرده و وامانده ببینند و مفلوک و بیچاره می شوند اگر فقط یک نفر از وابستگانشان آرزوهای بلند و همت بلند داشته باشد.
اگر خودتان را دوست دارید از این بخیل های کوته نظر، دوری کنید.