Mon cœur
Je fais confiance au paix
Et maintenant, je ne suis pas inquiet
Can mes levres dans une montagne
Qui a les bienveillants de yeux
Et cache son amour, et beau
Dieu merci beaucoup
- ۰ نظر
- ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۶
- ۷۶ نمایش
Je fais confiance au paix
Et maintenant, je ne suis pas inquiet
Can mes levres dans une montagne
Qui a les bienveillants de yeux
Et cache son amour, et beau
Dieu merci beaucoup
ما کم میآوریم، ما گاهی نسبت قلبمان را به منظر روبرویمان، از یاد میبریم... موقّتی... الکی!
یک کمی بعد، نگاه میکنی، ای داد بیداد... چرا آب رفت؟ چرا رنگش آن نیست که بود؟ چرا دیگر عطری ندارد؟ چرا تمام آن نشانهها که آشنا...؟
کجا رفت؟! ای داد بیداد...
تمام آنچه که باید درست یاد بگیری تا درست بمانی، وقت دریافتن است. حتماً خیلی میشود که از دستت برود، حتماً خیلی دلت میسوزد... فشرده میشوی، سردرگم، حیران... ول نکنی فقط، بمان، درست میشود، بالاخره میشود، ایمان داشته باش.
نوبتت میشود که مهیب(!) پیدایش کنی، نوبتتان میشود که ترمیم کنید، کی گفته چینیِ بندزده مثل اولش نمیشود؟ باور کن بیشتر چینیهای بندزده از روزگار تازگیشان سخت عزیزترند و باور کن، خیلی خیلی خیلی بیشتر عمر میکنند.
ای خدا چه نعمتیست کهنگی!
D'avoir le coeur joyeux
C'est ce qu'il y a de mieux
Car la chance aime sourire aux gens heureux
:)
به آنهایی که بر اثر یک فشار سنگین و یک کم آوردنِ آنی، به خاطر بیماریهای خاص روانی که باعث شود کسی به درستی یا نادرستی تصمیمی که میگیرد آگاه نباشد، وقتی در یک لحظه و تنها یک لحظه، شبیه کسی که از خودش بیخود میشود چاقو برمیدارد جان یکی دیگر را میگیرد و بعد با تمام جانش پشیمان است، این تصمیم اشتباه را میگیرند، با این فرق که دیگر اینجا فرصت پشیمانی نمیماند، من به تمام این موارد با اینکه باز هم قابل بحث هستند، کاری ندارم.
ولی آنهایی را که در صحت و سلامت عقل، فقط به خاطر ناکامی، کاملاً برنامهریزی شده و مکرر، آنقدر تلاش میکنند برای سرنوشتی محتوم که به هرحال برای همه خواهد بود، اصلاً نمیفهمم،از هیچ دری قابل توجیه نیست برایم.
قبل از رفتنش نوشته زیر جسدم کتاب مارکس بگذارید. باشد، باورهایتان هم قبول، اما بعد که یکی آمده نوشته «این است تاوان ِ فهمیدن ِ دنیا»، که تلویحاً دیگرانی را که چنین انتخابی ندارند را نفهم فرض کرده، این را به هیچ وجه نمیتوانم بپذیرم. یک الف بچه، یک جوانِ تازه به دوران رسیده با خواندن چهار خط کتاب و نوشتن چند خط شعر، از گندههای همان مکتب مارکسیسم و نه هیچکس دیگر، از آن موسفید کردهها که به خاطر باورشان مبارزهها کردند، کتابها نوشتند، مرارتها بردند، بیشتر فهمیده بوده؟!
او از کسی که گفت «هرگز کسی اینچنین به کشتن خویش برنخواست که من به زندگی نشستم»، بیشتر فهمیده بود؟
او توی ناز و نعمت نسبی، یک جوان ساق و سلامت، گیرم هرچقدر محدود و ناکام، از آن مردمی که هر روز زیر بار ِ ریز و درشتِ زندگی کمر خم میکنند، از آنکه شرم میکند هر روز از نگاه کردن به چشمهای کودک مریضش، از آن معتادی که تا آخر ِ خط ِ پوچی دنیا رفته و باز خواسته که برگردد و برگشته و نقطهی روشن ِ زندگیِ دیگران شده، بیشتر فهمیده درد ِ زنده بودن و تاریکیِ دنیا را؟!
هستیم، به هر باور و مسلکی، کنار هم، و شرایط ما از زاویهی جبر زندگی، یکیست، آدم پاک و کثیف، اتفاق خوب و بد، داشتن و نداشتنها، فشارها و کم داشتهها و ظلمها هم همه جا بوده... خیلی اگر فهمیده بود، میدانست جانی که برای مردن است را کشتن هنر نیست، خیلی اگر فهمیده بود، خیلی اگر به هر مکتب و مسلکی که باورش بود، سمپات و باورمند و مقیّد بود، این فرصت را سهم کم کردنِ رنج دوتای دیگر میکرد، صرفِ آگاه کردن، صرفِ پراکندن مهربانی، صرف ِ خیلی کارهای دیگر میکرد که میشد... به این مردنش خاصیتی میداد، نه اینکه تصویر زشتتری به اخبار زشت این دنیا که به اندازهی کافی خودش را به همه نشان میدهد هر روز، اضافه کند.
این بدترین تصمیمیست که بخواهی در مقابل ِ مثلاً فهمیدنهایت بگیری، هیچ دلسوزی ندارد وقتی خودآگاه، تباه میشوی.
خدای بزرگ، خدای مهربان...
مسلسل خبرهای بد کی تمام میشوند؟
برای خیلیها، او شاعر باسوادی بود... برای خودش نمیدانم، برای من، عاشقِ ندیدهی روزهایی دور... که هیچگاه پاسخی نگرفت.
من، برای کسانی که احساس کنم ممکن است حس دیگری داشته باشند، معمولاً مصاحب خوبی نیستم، مگر آنکه آن حس، دوطرفه باشد.
بر این اساس، او نیز وقتی که شعرهای عاشقانهی پنهانی میفرستاد، و وقتی بعد از دیدن نقاشیهایم در فیس بوک، چند عکس از خودش فرستاده بود و خواسته بود نقاشیاش را بکشم پاسخی جز سکوت دریافت نکرد. دوست نداشتم با احساس کسی که به او احساسی نداشتم، بازی کنم.
از آن روزها آنقدر گذشته که حساب روز و ماهش دستم نبود تا امشب... که بین اهالی شعر، خبر خودکشیاش با گلوله، دست به دست میشود.
چطور میشود بر مسیر شادی ماند؟!
من گیجم...
یک روز میشود که صاحبدل میشوی و بی نیاز از مراجعه، به هر چیز، بعد تمام روحت آزاد... بعد، لبخند، ممکن...
ای روحِ زیبای زندگی، ای شکوهِ جا شده در رختخوابپیچهای گلدارِ قدیمی، که باز و بسته شدنتان، هزار هزار گنجشکِ شاد را در دل کوچکمان پر میداد و نویدِ مهمان بودید، و لبخندها، و عطرِ برکتهای تمام نشدنی...
ای شورِ شگفتِ پُشتِ صدای زنگها، ای مهربانیِ بوسههای گرم، ای قدمهای کوچکِ لِی لِیها، ای گرمیِ گریستنهای عاشقانه، ای تاپ تاپِ خداحافظیهای دو جان گرفتار...
ای طراوت دستهای جوانِ عشق، ای طعم سیگار از بوسههای پدربزرگ، ای زبریِ خواستنیِ پوست چروکیدهاش، ای اشتیاق روان در قاب ِ خاکستری، روی دستهای چاق ِ مهربانِ مادربزرگهای ندیده...
ای عطر علفهای هرز، ای نفس نفس زدنهای تشنهی دشتهای خندهباران، ای باران...
ای خندهها ای خندههای لاابالی، ای خندههای ابدی، پشتِ غفلت ِ سرخوشی، ای خواستنهای نفهم!
ای خواستنهای نفهم!
برگردید و آغوش و سرخوشی و ولنگاری را، به عطرهای هنوز ِ دنیا که لای دود و خون و ترسیدگی، نفسهای مصنوعی میکِشند اضافه کنید.
ای...
انگار از یک راهروی باریکِ بلند و نمور میگذری با دیوارهای نیزهپوش که عمودِ تنت و مترصد خراش دادنت هستند. این تصویر دنیای امروز است، باید تمام وسایل ارتباط جمعی و فردیات را خاموش کنی و خودت را به نفهمیدن و ندانستن بزنی فقط، تا شاید دیوار، نیزهها را ببلعد.
به کجا میرود جهان؟
قدم زدیم.
کنار ساحلی که برای اولین بار ابری نبود.
روی متن بازیگوشی سمورها، ریخت عاقل اندر سفیهِ خرچنگهای ریز و درشت و دو تا سگ ِ قشنگ... یکی از کنارمان رد شد، دومی که سیاه بود اما هم نژاد ِ نیکُل، سگِ مظلوم و قشنگ ِآقاجان در آن دیدار ِ نصفه نیمهی اول و آخرِ بیست سال پیش... یک پایش هم لنگ بود طفلکی، به ما رسید و ایستاد، فکر کردم گرسنه است، چیزی نداشتیم... عزیزم و جانمش گفتم و به دوستش اشاره کردم، گفتم برو از این طرفی، رفت، از همان طرف... او خندید.
لبخندهای سادهترِ بیشتری، در ساحلِ صبحِ تابستانی که بارانی نبود.