بهمنشیر ِ اشک ها و لبخندها
- ۰ نظر
- ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۱
- ۱۷۹ نمایش
آدم های باهوش، بر رفتارشان مسلط هستند. کمتر کارشان با دیگران به درگیریها و دردسرهای ارتباطی کشیده می شود. چون خیلی نرم و مدبرانه می دانند چطور رفتار دیگران در برابر خودشان را مدیریت کنند. هوش آنها، رفتار، احساس و هیجانات دیگرانِ البته باهوش را مدرّج می کند. مثل پیمانه هر بخش از عواطف و کنش-واکنش های دیگران را محدود می کند به میزان مورد نیاز خودش.
ولی هوش هم درجاتی دارد، هوش هیجانی در واقع؛ هوش پیشرفته تر، می تواند سیگنالهای یک ذهن هوشمند دیگر را تشخیص بدهد و نکته ی مهم تر را بفهمد. این که قبل از کنترل دیگران، رفتار مدیریتی خودش را مدیریت کند!
این است که کم و کیف مدیریت عواطف دیگران در ارتباط، شایسته نیست که در همه ی زمانها، یک نواخت باشد. هوش برتر، مدیریت رفتار و مدیریت زمان را ادغام می کند، بخشی کافی برای شناسایی جنس سیگنالهای دریافتی از افراد مختلف قائل می شود و بعد از آن می تواند متوجه شود که دوز عملکردهای مدیریتی اش را برای بعضی ها باید به حداقل یا حداکثر رساند. وگرنه رفتار مدیریتی ِ غیرمدیریت شده گاهی می تواند نتیجه معکوس بدهد و باعث برخوردگی و ایجاد رنجش و فاصله های غیرضروری بشود.
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار.
به سختی توانستم فرصتی پیدا کنم بیایم اینجا، که به شما تبریک بگویم و سال خوبی آرزو کنم. از صمیم قلب برای همه ی شما آرزو می کنم زندگی هایتان مسیری باشد به سمت آرامش و حال خوبتر. امیدوارم روزهای بهتری برای همه ی دنیا در راه باشد. کاش امسال سال تمام شدن جنگ ها بشود برای همیشه، کاش همه ی عشق ها، واقعی و بادوام بشوند. کاش مهربانی ِ خالص فراگیر شود در جهان و همه ی ما به سمت بهتر فهمیدن هم حرکت کنیم. سال برکت فراوان باشد برای سفره های همه، و خلاصه که امیدوارم سال 95 فقط خبرهای خوب بشنویم همه.
آمین
سال نو مبارک:)
«بعد ذهنم ساکت شد. ساکت ِ ساکت. این اتفاق ناگهان افتاد. از اصطکاک درونی رها شدم. از ترس. این آزادی کمک کرد تمام موانع سر راهم کنار بروند. فکر کردم دنیا متورم می شود. این جا، در دهانم می ترکد، از گلویم پایین می رود، چشمانم را پُر می کند. به طرز غریبی این چیز عظیم واردم شد و من برای آن جا نداشتم. کوچک تر بودم. حس خوبی داشتم از این که کوچک هستم. ببینید، می دانم گفتن این حرف کمی عجیب است ولی از من بپذیرید: تجربه ام ربطی به عرفان نداشت. به علاوه خودم را هم گول نمی زنم، من قدیس نیستم. برای تمام خوشگل های کالیفرنیا هم حاضر نبودم مثل سن فرانسیس جراحات جذامی ها را با زبانم پاک کنم. ولی چیزی حس کردم که به عمرم احساس نکرده بودم؛ عشق. می دانم به نظر مسخره می آید ولی فکر می کنم حقیقتاً دشمنانم را دوست داشتم؛ ادی، خانواده ام، گروهی که دوان دوان می رفتند تا خانواده ام را قتل عام کنند، حتی نفرت زهرآگین مردم استرالیا. حالا خیلی هم از موضوع پرت نشویم؛ من دشمنانم را ستایش نمی کردم، با اینکه دوستشان داشتم عاشق شان نبودم. ولی نفرت غریزی ام نسبت به آنها یک جورهایی بخار شد و رفت. این حجم احساسات کمی ترساندم - این جنون عشق که مثل چاقو در کَره ی نفرتم فرو می رفت. پس انوک اشتباه می کرد؛ ثمر حقیقی مدیتیشن، آرامش درونی نیست، عشق است. وقتی زندگی را برای اولین بار به شکل یک کُل می بینی و عشقی واقعی نسبت به این کلیت پیدا می کنی، آرامش درونی به نظر هدف کوچک و حقیر می آید.»
A fraction of the whole- 2008
جزء از کل - نوشته استیو تولتز- ترجمه پیمان خاکسار- نشر چشمه