فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

آوازخوانِ کشف ها

۲۲
فروردين

خویش یافتگان، رستگارانند. 

پیدا کردنِ الگوهای فردی، ساختن یک چارچوبِ ویژه برای خویش، سهل ممتنعی ست، که اگر میسر شد، قزل آلای رنگین کمانی خواهی بود، افتاده ی نترسی، در مسیر آبهای آزاد، بی که راهت را گم کنی، بی که از سبدِ بی نهایت مسیرهای موجود، به اسراف بیفتی، مسیرِ آگاهانه ی خویش را خواهی رفت، دیدنی ها، شنیدنی ها و دانستنی هایت را خواهی دید، خواهی شنید و خواهی دانست. بعد، همان الگوی عالیِ خویش یافته ات، هدایتت می کند به مقصدی، که مبدأ است و مبدأ نیست.

  • زهرا

درنگ

۲۰
فروردين

هر روز، به خیلی چیزها فکر می کنیم. تصمیم های زیادی می گیریم. احتمالا، قضاوتِ ناخودآگاهِ درباره ی خویشتنمان، این است که جدی هستیم، تصمیم هایمان جدی هستند، کارهایمان جدی هستند.

ولی شاید اگر خوب ببینیم، جدی نبوده اند آنقدرها، وگرنه سهل انگاری نداشتیم. همه ی ما، خیلی وقتها... ما به کوتاهیِ زندگی، هیچوقت آن طور که هست فکر نمی کنیم، حتی اگر حواسمان باشد. برای همین، زمان دادن هایمان، سهل انگارانه است، صبرهایمان، گاهی منطقی جز کاهلی چه برای تصمیم، چه برای اقدام، ندارند. از دست می دهیم اغلب... در حالِ از دست دادنِ خیلی چیزهاییم، که می توانیم اما نمیخواهیم پشیمانیِ بعدهایش را تصور کنیم. خودمان را به فراموشی می زنیم، و اگر باطن بیداری داشته باشیم، رنجورِ مداومیست...

باید ذهنم را خلوت کنم، کوتاهیِ زندگی را درست و حسابی بشناسم، بعد ببینم کجاهاست که باید تغییر کنند.

  • زهرا

دَم نوش

۱۸
فروردين

در کوچه ی بلندِ آشتی کنانِ آفتاب و جوانه ها، امروز راه رفتیم و هیچ از دردِ پاهایم، سراغ نگرفتم. 

دست خواهر را گرفته بودم، قاطیِ بازیِ قایم باشَکِ سایه ها و روشن ها، لبخندزنان، نگاه مان، همه چیز را خوشحال می کرد، حتی قدیمی ترین دیوارهای بی آذین، نگاه های خندانِ خریدارمان، جوانشان می کرد، همانجا بود انگار که کبوتری، عاشق دیواری شد.

برگشتنا، خودمان را توی یک کافه ی کوچولوی گل گلی پیدا کردیم، کنار عطر سیب و دارچین، آفتاب پا وَرمی چید و موسیقی، دلارام بود.

خوب گذشت، شُکر.

  • زهرا

اینجا، بهارِ سرد

۱۶
فروردين

از بهار به زمستان شدم، نه در ابعاد فصل حتی... همین که می دانم مقصدم اینجاست، سرفه های کهنه سلامم می کنند. بیرونم مسابقه ی دویدن است. محیطم، رنگ صبر می بازد و درونم، هم پا نمی شود. به زور دستش را می کشم به سمتشان. می برمش جایی که پیر شود، جایی که یادش بماند، که خواهیم رفت. یادش بماند به بهار آنجا دل نبندد و به زمستانِ اینجا، اخم نکند این همه... تمامشان تمام می شوند. تمام می شویم.

تصنیف دلنشینی در گوشم است، به لطف شوفاژها، سرمای امروز از جانم دست کشیده است، فردا هم که لباسهای زمستانی هنوز هستند. به سکوت سفر کرده ام، به خلوتی که بشود به کسی فکر کرد. بین دلواپسیِ آن همه کارِ همیشه، نقش می بندی. شبیه خیلی هایی، جمعِ خوبیِ خیلی ها، مهربان و پاک، شنونده و صبور، صبرت از چشمهایت هم زیباتر است. 

خیالت، گرمم نمی کند، جایت را پر نمی کند، اما نورِ دوریست، که زنده ام می دارد. 

  • زهرا

AVE

۱۵
فروردين

خاکستریِ سردِ دور! که چیره ای بر حریمِ تماشا، از کنج کدام قابِ گرفته، پای کدام دامنه ی دلگیر، از دلواپسیِ رمه های زیرِ باران مانده ام، به این دشت پیوند داده ایم. آشنا! بلند! 

اشک ریختنت، زیبایمان می کند، اگر بنیانمان بر جا بماند. از حالا، ببار و بگذار ما، نقطه های فراوانِ ریخته، ما همه، هم رازِ تو باشیم. بگذار جان هایمان، آغشته به رازت شود، بگذار آزموده شویم. بر ما بپاش از نغمه های تَرَتْ، ریز ریز، فوج فوج، ما را بساز و بنواز، ما را صدا کن، ما را موسیقیِ برکت سرزمین بخواه.

خاکستریِ بسیط! جیغ جیغِ مرغ باران است، می شنوی. اما شاید حنجره ی مرا ندیده باشی... تنم را... بی تابیِ شانه هایم را... ببار ای بلند گرامی، ببار سقفِ مقدسِ ما...

...

  • زهرا

منصفانه اش این است، که هنوز قشنگترین عکس من، یادگار دوربین کهنه ی توست. ولی با لبخند باید بگویم که گذشته ها گذشته، ما برای هم درگذشته ایم. اما به آن روزها، احترام خواهم داشت، و یادت خوش.

از آن که بودیم، درگذشته ایم، راه هایمان را یافته ایم، امیدوارم، و آن روزها، لابد به ما کمک کرده است.

  • زهرا

وقت خواب

۱۳
فروردين

داشتم فکر می کردم چرا خوابم نمی برد، از دورهای دورِ شب، صدای حرف زدن کسی در بلندگو آمد به زبان عربی... به سؤالم خندیدم.

گوشه های خانه را کاویدم امروز، بادلیل، ولی دلیل نامشخص! رفتم توی باغچه، تمام زوایای آن را هم. یک عالمه علف های جورواجورِ بهاری سبز شده بود. هر کدامشان در کودکی مرا ساعتها سرگرم می کردند. از ریز و درشت شان عکس گرفتم، تنها حدود بیست و دو گونه ی گیاهی خودرو در باغچه شمردم، آنها که خودمان کاشته ایم، از انواع درخت و گل و سبزیجات بماند. 

جاده و خیابان اصلی، از خانه ی ما دور است، ولی یک عالمه صدای عبور ماشین های ریز و درشت می شنوم. نزدیک ساعت سه بامداد. با مادر قبل از اینکه خوابش ببرد، کلی از آسمان و ریسمان حرف زدیم، حتی موضوع بحثمان از پرنده ی مهمانِ چندروز پیش، رسید به فلسفه و تاریخ فراماسونری... 

نوشتم که خوابم بگیرد، خوابم گرفت.

  • زهرا

باز باران

۱۲
فروردين

پشت چنین شیشه‌هایی، چنینم، موجودِ پشتِ چنین شیشه‌هایی و نه هیچ چیز دیگر...


از اینجا خواهم رفت، اما همیشه مرجع روحم خواهد ماند.


چنینم، چنان است، پشت هاشور ِ کسری خیس از ثانیه...


:)

  • زهرا

چه دانم

۱۱
فروردين

آدابِ بلندی فرق دارد. اگر ندانند، به زوال می روند.

حالا طبقات سیار و معلق این پاساژ عمودی را، هی رفتن، هی پس رفتن، تقلای تنبلانه کردن، مقاومت کردن که سور و ساتش را نخواستن، ابلهانه نیست؟ آگاه به ملزومات بودن و ادای بی نیازی درآوردن، حماقت بزرگتریست، اصلاً بزرگترین است.

آرام سپُردنِ آماده، بی تقلا، عزیزت می کند. عزیز شو...

  • زهرا

مهمان عزیز

۰۹
فروردين

ایشون امروز دو-سه ساعتی مهمان ما بود، خوب استراحت کرد و اگر گربه‌ی خپل باغچه مزاحمش نشده بود شاید هنوز هم مونده بود، اسمش «شبگرد مصری» یا «شبگرد دشتی» است، زیستگاه اصلی‌اش افریقای شمالی ست، زمستان و اوایل بهار در جنوب غربی ایران نیز دیده می‌شود.

برای پرندگان مهاجر میزبان‌های امنی باشیم.

  • زهرا