فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

بی حسی

۰۸
تیر

زمانه حساس است، کشور حساس است، من حساسم، تمام سلولهای مغز و قلب و ریه ام حساسند.

تمام جهانی که در تمام تاریخ، عرصه ی تاخت و تاز و خونریزی بوده است، اخباری که بیات میشد و بعدها وقتی به سمع و نظر می‌رسید که دیگر نه به درد میخورد، نه آنچنان درد داشت، حالا ذاتِ صداست و آن خبرهای کهنه، تازه به تازه در دهان به دهانِ جهان، می چرخد و از بوسه های هزار هزارِ خلوت عشاق، راهِ فواره شدن دارد، تا صدای گریه ی آغاز هر نوزاد، حالا هیچکس نیست که باخبر نباشد، هیچکس نیست که نترسد.

و سرزمینم... ملت‌ها بودیم، پیوسته و پیچیده، نمیدانم از کِی، ولی دیگر پراکنده‌ایم، یکی بودن مان از تعارف بودن هم گذشته، عجیب، گستاخ، غیرقابل اعتماد، بی طاقت و جاه طلب... سرزمینم به این فورانِ چرک حساس است، اینجا می‌شود غربت در خاکِ آبایی را نفس کشید و آزرده جان سپرد.

حساسم. به تمام وعده‌ها، از وعده ی آدمها به هم، تا وعده ی آدمها به من، تا وعده ی خاک و آب و درخت و آسمان، بی اعتمادم. حساسم به شنیدن گفت و گوها، حساسم به دیدن صورت هایی که حالت دارند، حساسم به دیدن نگاه‌های سخنگو، حساسم به ادعا، به مدعا، به مدعی، حساسم به زبان بدنها، حساسم به قرارهای دسته جمعی، حساسم به انتظار... حساسم به تمام این حساسیت‌ها، حساسم به این رنج هم افزا... تمام جان و تنم، تمام هستی ام، به این زیستن نه می‌گوید، اخطار خطا می‌دهد، به تنها چیزی که حساس نبوده‌ام انگار، همین اخطارهاست.

حساسم به حساس بودنم، چون گلوی امید را فشار می‌دهد، من با خودم عهد دیگری داشته‌ام.

  • زهرا

آنجا

۰۵
تیر

از آنجا که می‌آیم، با جوارحی خشک و منقبض، تنها از دریچه ی چشمی که باز می‌کنم، چیزی با من نیست، چیزی یا کسی... نیست. طول می‌کشد تا گوشهایم امواجی بگیرند، طول می‌کشد به نورِ مقصد، به هر کیفیتی که باشد خو کنم.

شبیه خرده شیشه هایی هستم که توی کیسه ریخته باشند، فشرده و بی شکل، مجموع و منتشر... دقیقاً همان که باید باشم؛ از رستاخیز برگشته و به شدت درگیرِ فکرِ دگردیسیِ غایتی که خواهد رسید، گاهی انگار که در حال می‌گذرد، گاهی انگار که در راهِ نزدیک است و کمتر انگار که تمام شده رفته...

خدا می داندَم فقط آن وقت‌ها، ولی نه آنچنان غریب که نشود پیدایم کنند/کنم. غریبه‌ی مهربانی درونم است، که نمی‌گذارد اضطراب غریبگی برای تماشاچیانش دوام پیدا کند، جلد آشنا همیشه در کوله اش هست.

از آنجا که می‌آیم، خدا میداندَم فقط؛ و این حجت ترین جوابِ نترسیدن و آرام ماندن است، تا تمام شدنِ پس لرزه های آنجا و در اینجا جان گرفتن و قابل کشف شدن.

  • زهرا

سؤال‌های آخرین امتحان، بیشتر از آنکه سؤال باشند، جواب بودند. چند وضعیت تعریف شده بود، و از ما خواسته بودند برای هرکدام، از منظری خاص، قضاوت و تدبیر خود را به صورتی نظام مند بنویسیم.

موضوع، مدیریت ریسک بود. عینکی که در آن لحظه از آن نگاه می‌کردم، مدیریت زندگی بود. از آن یک ساعت امتحان، بیشتر از تمام تِرم، آموختم.

  • زهرا

به آغوش خواهمت فشرد، برای آن لحظه که تمام دلواپسی‌های دنیایت را بگیرم، برای آن روز که بخندی، صبر ندارم. از تو هم صبوری نمی‌خواهم، به تو راه خویش را نشان خواهم داد، تا بین ترسهای بزرگ و کوچک دنیای تو و دست و دل من، هیچ درنگی نفس نکشد، نازنینم؛

برایت نامه ها خواهم نوشت.

  • زهرا

هممم...

۲۷
خرداد

نمای اول:

زمانی دوست می داشتی

دوست می داشت ام

ودوست داشتن

چیزی از ما بر می داشت!


نمای دوم:

حفره های سوراخ سوراخ سوراخ

سوراخ می کشم و بوم تنها

سلانه سلانه از ما عبور می کند!


نمای سوم:

درخت تمام شد

یا برگ به جاذبه رسید؟

هنوزکنارم ایستاده ای و 

به داستان ناتمام ات فکر می کنی

قسمت هایی که تمام نمی شود!


برداشت اول:

زمان که می رسد

تمام می شود

می رود و دایره ی قسمت

تنگ تر می شود!؟


برداشت دوم:

بیرون من

چیزی ربوده شد

که در تو فرار می کرد!؟


برداشت سوم:

داستان تمام نشد

قسمت هایی باقی ست

قسمتی ازقسمت ات فرار می کند

قسمت می شود بین ما!


پاورقی:

قسمتی از قسمت ات

درکتاب می گذارم

شاید جوانه بزند!


علی آزادی


روزهای خوب، همیشه گرامی داشتنی اند، حتی اگر تکرارشان اشتباهِ ناممکنی باشد، وگرنه هیچوقت روی خودمان نباید حساب کنیم. 


MUSIC

  • زهرا

دل دل

۲۵
خرداد

مرا دوراهی‌های بی‌اندازه‌ی زیستن، همیشه درگیر کرده است. هزار آرزو دارم، حالا خیال و واقعیت، هر کدام یک دستم را گرفته است و می‌کِشَد. پُر از ایده‌های غرق شدن در واقعیتم، اما خیال می‌گوید که «حقیقت منم»(!) 

در جدالِ هرچه می‌بینم، با هرچه نمی‌بینم؛ تضادهای آنچه که می‌شود کرد با آنچه که شاید بشود، شاید نشود... به حرف کدام گوش باید سپرد؟ اصالتِ کدام را باور کنم که از راه سپردنش به افسوس نرسد.


MUSIC

  • زهرا

آخرین بار که مادر را دیدم،‌ شگفت‌زده‌ام کرد؛ تنهاییِ این 10- 9 ماهی که از هم دور بوده‌ایم،‌ او را با دفترش صمیمی‌تر کرده، رفت دفترش را آورد (قبلاً گفته بودم که تازگی فهمیدم برای خودش چیزهایی می‌نویسد)، گفت چیزی نوشته که دلش می‌خواهد بخوانم و نظر بدهم و نخندَم!

دفترش را باز کردم، و یک قصه سلامَم کرد،‌ قصه‌ی یک پرنده‌ی کوچولو، با زبانی کودکانه، و ناتمام... حال و ذوقم برایش وصف شدنی نبود، مادر قصه می‌نویسد!

گفتم چرا تمامَش نکردی؟ جدی نگرفته بود، می‌خندید،‌ گفت به نظرش خوب نیست و وقتی به اصرارِ من باورش شد که خوب است، گفت تو تمامَش کن.

قبول نکردم، گفتم مادر ِاین قصه تویی، دست من بیفتد خرابَش می‌کنم، خواهش می‌کنم حتماً بنویس، حتماً تمامَش کن. 


چه قصه‌ها که با بخارِ غذای آشپزخانه‌ها به هوا می‌روند و محو می‌شوند...

مادرها...

  • زهرا

شاخه ی تَرَم

۲۴
خرداد

بی تابِ دیدن دخترم هستم، جانم از آرزوهای رنگ رنگ لبریز است و پیش از من، دستهای خیال، تمام هدیه های جهان را برایش برده است. خدای مراقب، به خاطرش سپاس و کمکم کن که خوب باشم برایش.

  • زهرا

دوست

۲۳
خرداد

قلبش عمیقاً شکسته است، درونش را نمی‌شود دید، ولی می‌شود حدس زد... اما از دور لبخند بزند و خیالت را راحت کند که حالش خوب است. خیالت از خوب بودن حالش راحت نمی‌شود که...

قلب‌های بزرگی که اجازه نمی‌دهند دل کسی بلرزد، چقدر می‌ارزند؟

  • زهرا

ترسِ کهنه...

۱۸
خرداد

این روایت میترسانَدَم، که حضرت عیسی را دیدند در دشتی، سراسیمه و عاصی می‌دوید، بعد که علت را پرسیدند، فهمیدند که از مجادله با نادانی به آن حال افتاده بود... جهل، کوریِ ترسناکی می‌آورد، تاریکی اش مُسری است و شبِ ترسش، دامنگیر. مرا از این جماعتِ دَدخوی کثیفِ تروریست، بیشتر از اسلحه و خون ریختنشان، جهلِ مطلق و جهانِ کری و کوریِ محضی میترسانَد، که خود را در آن به زنجیر کشیده اند. این مجانین، خاکستر حاصلِ تاریخ تمدن بشر را به باد می‌دهند و ترسِ اصیل این است...

  • زهرا