فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

کلاس نقاشی

۰۴
مرداد

فردا آخرین جلسه ی کلاس ترم اول نقاشی است. نمی‌دانم از این بچه‌ها چندتایشان ترم بعد هم بیایند و چندتا را نبینم دیگر، یک خوشحالی دارم ولی... خیلی باورم نبود اما دیروز، به خودم آمدم دیدم دو جلسه است که نرگس گریه نکرده و با آرامش تا آخر وقت کلاس نقاشی کشیده، آتنای شماره یک، همان که خودسر و پرحرف بود، دیروز مؤدب تر بود، یک آتنای دیگر هم دارم که اوایل مضطرب و ترسیده و بسته بود و اخیراً راحت‌تر سر می‌کند زمان کلاس را.

نقاشی هایشان؛ راستین از خط خطیِ محض، به آدمک و رنگ آمیزی مرتب رسیده، هستی به نقاشی همیشه خوبش رنگهای بیشتری اضافه شده، نسرین قشنگ یاد گرفته گواش و قلم مویش را مهار کند، و کوچکترین امیرعلی ام (سه تا امیرعلی دارم)، بالاخره توانست یک نقاشی تمیز و کامل بکشد. زینب ریزه میزه ام هم که دو جلسه است با خانواده سفر رفته و ندیده امش.

هرچند چندتایی هم هستند که نقاشی هایشان فرق چندانی نکرده، اما همین چندتا، و محبت همگی شان، هرکدام به زبان خودش، به من احساس خوشبختی می‌دهد.

فکر کردم فردا از همه شان خواهش کنم، برای من نقاشی یادگاری بکشند، شاید هم بگویم کسانی را که خیلی دوست دارند یا اصلاً درمورد دوست داشتن نقاشی کنند.

مثل دوره‌های گذشته، بعد من می‌مانم و خاطرات شیرین تر از قندشان.

پی نوشت؛ اوایل برایم عجیب بود که چرا این چندماه اخیر، این همه موقعیت شغلی خوب سر راهم قرار می‌گیرد که هربار، یک مانعی پیش میآید و هیچکدام نمی‌شود. حالا نه دیگر، یادم آمد که باید اعتماد کنم و صبور و راضی باشم به مشیتش، همه‌چیز خوب است و حتماً خوب تر می‌شود.

  • زهرا

لبریزم از شوقت، پروردگارم.

گاهی میان شلوغ ترین شلوغی‌ها، انگار منم و تپه ای بلند در مسیر نسیم‌های بشارتت که تازه ام کنند، انگار تمام جهان است و صدای من و گوشِ تو، تو که گُنگیِ دلخواهِ زبانمی، وقتِ تماشا کردنت از این کالبد پُر زخمِ بی شکُوه، در آستانه ی بزنگاهی که زرق و برقْ دارَم کند شیدایی ات.

دوستت دارم، قلبِ پرخونِ من، تمام جلوه‌هایی که به جانم عَرضه می‌داری اَت، جا بر چشم و دل و روحم دارد، تماشایی ترینم.

باید بمیرم تا دایره ی کلمه که از آغاز بود، کامل شود و راحتم کنی از حجمِ این دریای ناگزیری، بر گُرده ی مورچه ای زار...

باید بمیرم برای خودم تا جانِ جاویدِ پُرجای رویین، برای این دوست داشتن داشته باشم، سزاوار و فرهیخته.

  • زهرا

چند روز گذشته، جواب یک آزمایش پزشکی، در خود فرو رفته‌ام کرده بود، خانواده‌ام چقدر دلواپس شدند و خودم را دچار حس فروریختگی غریبی کرده بود. وقتی با مسئله‌ی مجهولی دست به گریبان باشی، سخت ترین کار، عادی نمایی ست. ولی با این همه، شاید خودم بهتر از اطرافیانم موفق به انجامش شدم. احوالات غریبِ مسئله‌ای به نظر بغرنج و لاینحل، به فکرم برده بود، خارج شدن نخواسته‌ی زندگی از مسیر مطلوب یا منتظره، بیشتر وقتها مشوّشم می‌کند. با خودم فکر می‌کردم چکار کنم حالا...

بنا به دلایلی، به خواست پزشکم آزمایش را امروز تکرار کردم، نتیجه 180 درجه برگشته بود. ممنونم خدای مراقب، اما هنوز حکمت این چند روز تعلیق را نمی‌دانم.

پدر یکی دیگر از دوستانم در این اثنا از دنیا رفت، و یکی از اقوام، دو هفته ای می‌شود که در پی سکته ی مغزی، تحت مراقبت‌های ویژه است. خدای خوب، خواهش میکنم پدر و مادرهای در قید حیات همه ما را حفظ کن و عمر طولانی با عزت و سلامتی ببخش به آن‌ها، هیچکس گرفتار بیماری و کسالت نباشد و نشود و همه ی بیماران، خیلی زود به سلامتی برگردند، ممنونم که مراقب مایی، ای مراقب ترین.

  • زهرا

دیدبانی

۳۱
تیر

گوشه ی مغزم، در منظره ی دوردستش، یک کبوترِ ریز پیداست. کدام وَری می‌رود؟

  • زهرا

روی نامهربان جیغ جیغویم را امروز، هم خودم دیدم، هم بچه‌ها... تحملم کم شده؟! بین کلاس‌ها رفتم و آمدم، با اعصابِ چکش خورده، آن موقع که هنوز نامهربان نبودم، نرگس دو بار بی دلیل گریه کرد، کار هر روزش است، در عوض آن فسقلی، زینب، که در کل نیم کیلو و نیم وجب است همه جا دنبالم است و هیچکدام از اخمهایم باورش نمی‌شود و هی یکریز می‌گوید «خانوم می‌خوام پیش تو باشم... خانوم بیا خونه مون، خانوم کی میای خونه مون»، آن طرف آتنا از هیچ فرصتی برای دهن کجی و بی ادبی به باقی بچه‌ها جا نمی‌مانَد، کثافت کاری‌های روی میزش بمانَد که بعد از شش جلسه هنوز توی سرش نرفته قلم مویش را با آب توی لیوان بشوید و با دستمال خشک کند... هیامِ بی دندانِ بانمک نشسته تا با هر وِروِره جادوی تازه که از راه می‌رسد جفت شود، بعد نوبت پسرهاست... اهورا مدام به جای کاغد توی فکرهایش نقاشی میکشد و هیچوقت خروجی به درد بخوری تحویل نمی‌دهد، راستین و حسین و امیرعلی، یاغی های کوچولوی کلاس هستند و حسن، کمی بزرگتر و عاقل تر است... 

زیادند، بیشتر از اینها، مدام دلواپسم که چیزی یاد بگیرند... مدام دلواپسم.

  • زهرا

صبوری ام را دردهای قدیمی و سوژه‌های جدید می دزدند، در لحظه تصمیم‌های عجیب می‌گیرم و زود به صرافتِ خودکنترلی می‌افتم، به دوش کشیدن این همه ایده و تواناییِ در حال فرسودن، تحمل کوه می‌خواهد، کوه نیستم که... اما تاب می‌آورم.

  • زهرا

به اندازه ی غم، تو را دوست دارم.

  • زهرا

کتاب‌های نخوانده زیاد دارم، اما دست و دلم کمتر به خواندن تازه ها می‌رود، در عوض به کتاب‌های از پیش خوانده فکر می‌کنم و گاهی ورق می‌زنمشان، دیشب دوباره به «مرگ نور» فکر می‌کردم؛ اثر «طاهر بن جلون*».

داستانی ملهم از یک ماجرای واقعی، که در یکی از مخوفترین زندان‌های تاریخ، در مراکش گذشته است. تعریف کردنش خوشایند نیست برایم، فقط جالب بود اینکه خواندن ماجرایی با این مایه از تلخی، که آگاهی به حقیقتش آن را صدچندان می‌کند، توانست یک روز نفس کشیدن را برایم شیرینتر کند. نه از این خاطر که من جای آن آدم‌ها نیستم... دلیل دیگری داشت، توانسته بودم در تجربه ی موقعیتی کم نظیر، بدون کمترین هزینه شریک باشم و چکیده ی تاثیر این موهبت، جهان‌بینی ام بود که گرچه به قدر ذره ای، تغییر کرده بود. لطف کتاب است، که هرچه دوست داشته باشی می‌دهدَت.

این شب‌ها همراه «اللا» و «شمس تبریزی» در جهانِ «ملت عشق**»، نه بین قونیه و بوستون، بلکه باز بین منِ حالا و منِ پیش از دانستن این ماجراها در رفت و آمدم و تماشا می‌کنم خودمان را.


* نویسنده ی عرب که داستانهایش به زبان اصلی فرانسوی منتشر شده و اغلب ترجمه‌های آن در ایران، توسط نشر چشمه به چاپ رسیده.

** نام کتابی نوشته‌ی «الیف شفاک»، نویسنده ی تُرک ساکن امریکا.

  • زهرا

می‌شود

۲۴
تیر

خودم را وقتی که کینه جو می‌شوم دوست ندارم، تنها وجهیست از وجودم که مهارش به ناممکن نزدیک است. در واقع آنقدر قبلش گذشته‌ام و بخشیده ام که پیمانه سرآمده و شکل زشتی از متوقع بودنِ زیاد، درونم متبلور شده... این وقت‌ها، تاوان سنگینِ اطرافیان، تلافی‌های منتظره نیست، سیال‌های تلخِ رونده‌ایست که مثل سمّ، از جسم و جانم، از نگاه و زبان دهان و زبان بدنم، آنقدر به جانشان بریزد که طاقتشان طاق شود... جوری که بعد از سر عقل آمدن، به شدّت دلم برایشان بسوزد و از خودم بیزار شوم. 

این آدمی که هنوز بخشندگی را بلد نیست دوست ندارم، باید بیفتم به جانش، باید آدم باشد، دریا باشد، آب باشد، هوا باشد.

  • زهرا

ن‏‍ رفته

۲۳
تیر
خیلی‌ها را می‌شود دوست داشت، محترم شمرد، اما فقط یکی را می‌شود خواست... شدن نشدنش ربطی به عُرف و قانون و جامعه ندارد، دل می‌تواند فقط یکی را بخواهد. می‌توانی تحسین کنی، حمایت کنی، و جز خوب برای هیچ انسانی نخواهی، می‌توانی تا آن یکی نیامده، کسی را با او اشتباه بگیری، می‌توانی حتی از انتظار خسته شوی و راه زندگی را با اشتباه‌های دلت ادامه بدهی، اما پیدایش که کردی، نمی‌توانی جز او را بخواهی... حتی می‌شود که وقت خوبی پیدایش نکنی و ناگزیر، از کنارش رد شوی، از داشتنش بگذری... یا مجبور باشی که بگذری، اما نمی‌توانی جز او را بخواهی... دلت، نمی‌تواند.

بمانی، هرکجا... خوب بمانی.



  • زهرا