فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

آفریدیار

۰۸
شهریور

از شما که می‌آیید و می‌خوانید سپاسگزارم. دیدن ردّ نگاهتان، تأکیدها و برگشت هایتان، بزنگاه‌های فراموش شده‌ام را یاد می‌آورد. مرور کردنِ خود، مثل برانداز نقاشیِ در حال خلق شدن است، اشتباه ها کمتر می‌شوند و مخلوق، کامل‌تر.

  • زهرا

می‌گذرد

۰۳
شهریور

در من، من، من، این پیش پا افتاده ترین شکل زندگی، چه ماجراهای دور از باوری ورق می‌خورد. فاتحی دست به عصایم در این کارزارهای مسلسل وار، یک دم آوازخوان و یک دم دست به آسمان؛ خاکستری ترین قهرمان قصه هایمَم، و می‌گذرد.

  • زهرا
فردا آخرین کلاس نقاشی ترم دو و این تابستان است. به بچه‌های امسالم جور دیگری دلبسته‌ام، دارم تصور می‌کنم که چقدر دلتنگ خواهم شد و چقدر به مانا غبطه می‌خورم که هر روز می‌بیندشان.

امروز، یک سریال قدیمی دیدم و یادم افتاد که آن سال‌ها که پخش می شد درست ندیده بودمش. دو کاراکتر دوست داشتنی داشت، با بازی فردوس کاویانی نازنین و خسرو شکیباییِ همیشه خوب... فردوس کاویانی، چوپان ساده دلیست و شکیبایی سید معتمد یک آبادی.
تا جایی که یاد داشتم و پراکنده دیده بودم، طنز نه، اما پر از شخصیت‌های شیرین و بانمک بود، و حتی چالش‌ها بین رعیت و خان های سنگدل هم کمی خنده دار.
امروز، از اتفاق قسمتی را دیدم که ندیده بودم. روس‌ها آبادی را تصرف کرده بودند، سید و پسرعمو(فردوس کاویانی) و عده ی دیگری را اعدام کردند. شوکه شدم، عجیب و بی مقدمه گریه کردم، بغضش هنوز با من است و هزار دلیل دارد.
پسر عموی ساده دل، تکیه کلامش این بود که: «آدم باید هم این دنیا شهادت بده عمو، هم اون دنیا»، خیلی گریه کرد، خیلی گریه کردم، به یاد خونهای ریخته ی تمام پسرعموها و دخترعموهای بیگناهِ ساده دلم از آغاز تاریخ تا آخر دنیا... از جمله آن ششصد همشهری بیگناهم در سینما رکس آبادان، که بیست و نهم مرداد، سالگرد جاودان شدن سکانس زنده سوختنشان بود.
چه صبری...
شاهد بودن و شهادت دادن، چه صبری میخواد عمو...

  • زهرا

بازآمدن

۲۷
مرداد

حال من به خوب بودن می‌رود، چون علیرغم زخم‌های درون، یک دنیا مرهم هست، عشق فراوانیست که از یک فوج چشم معصوم و خندان، به قلبم می‌رسد، تحملی ست که با وجود ناباوری ام، در جانم است، روحیست که رخوت و رکود را برنمیتابد و خداییست که همیشه فکرهای خوب و به وقت می‌رساند.

شاکر نباشم چه کنم، بی اندازه هستم و خویش را به موهبت اینجا که در حال رفتنش هستم متبرک می‌کنم، شکر و شکر و شکر.

  • زهرا

چگونگی

۱۹
مرداد

برعکس همیشه که پر از حرف بودم، پر از بی حرفی ام، صحبتم نمی‌آید. خانه انگار دِیر، برای سکوتم آغوش و برای انزوایم مأواست. رفت و آمدکی هست ناگزیر و سایه وار، دالانِ من همه جا می‌آید اما و مثل نگهبانِ جان، محیط وفادارم است تا خلوتم به همه جا راه پیدا کند. نمی‌دانم این حال دلخواهم است یا جبری، یک لحظه آرامم، یک لحظه بی قرار و افروخته، ولی تمامِ منظمی دارد توالی قرار و بی قراری و بیرونش شبیه عادتیست قابل پذیرش، مثل همیشه آزمون صبر است و من سعی می‌کنم به خاطرش.

  • زهرا

شنیدنی

۱۸
مرداد
  • زهرا

الفبای اصلاح

۱۴
مرداد

گاهی کسی را داشته باشیم، حرف بزنیم از خودمان. شاید پیش بیاید، چیزهای تازه‌ای از زبان خویش، درباره ی خویش، بشنویم.

  • زهرا

هوام

۰۸
مرداد

...موقتی‌ست، می‌دانم.

MUSIC

  • زهرا

پنجمین نامه

۰۸
مرداد
شیدا جانم؛ هروقت، حتی اگر هر روز غمگین بودی، خسته‌ام نمی‌کنی اگر دلت خواست با من حرف بزنی از حال و هوایت. بگو، سراپا گوش می‌شوم که شاید غیر از شنیدن، کلیدی توی بساطم پیدا بشود برای اندوهت. 
دوستت دارم دخترم.
  • زهرا

خانواده‌ام از یک مراسم سوگواری سنگین برگشتند و در میان بستگان، مردی را از دست دادیم بی صدا، بی آزار، کم حرف و شریف. کسی که مدت‌ها بود با زندگی مراوده ای نداشت، سیگار پشت سیگار، جانش را دود کرد و رفت در حالیکه همسری عاشق داشت و فرزندانی سربلند و یک عمر زندگی سلامت و خاطرات خوب... شاید اگر انسان شادتری بود، مرگ را شکست می‌داد، شاد نبود.

امشب برای مادرم که اینطور وقت‌ها، روحیه‌اش را سخت می‌بازد می‌گفتم؛ که همه‌چیز از «من» شروع می‌شود. گفتم بستگی دارد که من بخواهم یا نخواهم، کشف تازه‌ای نیست، اما درون هرکسی که این چراغ روشن شود، اتفاق‌ها و باورهای تازه خلق می‌کند و مسئله این است که آدم بلد بشود که مرهم خودش باشد.

امروز، یک اتفاق دیگر هم افتاد و تحت تأثیر اخبار روز، خاطره ی خاک خورده‌ای را که سال‌ها با من آمده بود، به دوستی گفتم. ماجرایی که وقتی بچه بودم، با بهت و انزجار به خاطرم می‌آمد، اما هرچه زمان گذشت و مهارت‌های خود درمانی ام زیاد شد، نگاهم تغییر کرد. امروز به همان دوستم گفتم درمورد تنبلی که من دونفرم، یکی که باید دست آن یکی را بگیرد صبح، از رختخواب بیرون بکشد ببرد دنبال کار و زندگی و یکی که کسل و بی انگیزه است... واقعیت این است که آن نفر اول، که خاطرم نیست از کجا پیدا شده، به من کمک بزرگی بوده، تمام لحظه‌هایی که به یک مرشدِ چوب به دست، یا یک بزرگ‌تر ِ آگاه و دلسوز، یا به یک دوست خیلی نزدیک نیاز داشته‌ام. نفر ِِِِ اولِ من، موجود قابل افتخاریست که هر روز و هرلحظه، تربیتم می‌کند، گوشم می‌دهد و هدایتم می‌کند.

گرچه آن خاطره آثار نامطلوب خودش را تا حدی درونم باقی گذاشته، اما مرشد درونم، هیچوقت اجازه نداد که ردِّ آن تلخاب، من و تصمیم‌ها و قضاوت‌هایم را دنبال خودش بکشاند. مرورش اول خوشحالم نکرد، اما بعد خیلی چیزها را به خاطرم آورد، که مایه ی افتخار بودند.

غمی ممتد از این روزهای بدخبری، در جانم نفس می‌کشد، اما به پشتوانه‌ی حضور مراقبت، دوام می‌آورم خدای دوست.

  • زهرا