فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

واقعاً عجیب است زمان. یک روز بعد از ۱۱ سال وبلاگ‌نویسی، به خاطر به هم‌ریختگی‌های پرشین‌بلاگ و خیانت‌گونه‌ای که به ساکنان قدیمی‌اش داشت، کوله‌بار نوشتن را جمع کردم و آمدم این‌جا.

زمانی که وبلاگ‌ها از رونق و رنگ و بو افتاده بودند اما من همیشه به پیشینه‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام افتخار کرده بودم.

این‌جا اما بی آن که حواسم باشد ۱۰ ساله شده(!) همیشه برایم بوی خانه‌نویی داشته! امشب توجهم جلب شد و فهمیدم یک وبلاگ‌نویس ۲۱ ساله شده‌ام!

تولد ۱۰ سالگی‌ات مبارک خانه‌ی نوی امانت‌دار من ❤️

در ناباوری دارد سپری می‌شود زمان. من از ۳۰ سالگی کنار مرگم زندگی کرده‌ام، به یادش هر لحظه نفس کشیده‌ام و نزدیکم بوده است. خدا می‌داند تا کی باشم و بنویسم. اما نوشتن همیشه خوب است، همیشه.

  • زهرا

به رسمِ قدیم‌ترها که این‌جا نوشتن چنان ضرورتی بود که با گوشی وقت و بی‌وقت باید چیزی می‌نوشتم، با گوشی آمدم.

مدت‌های مدید است آن‌طور که نجاتم بدهد ننوشته‌ام. میان‌سالی شروع غربت آدم است انگار. آغاز دوران کم "صلاح دانستن" و "کم نوشتن"، " کم انجام دادن"...

از نگاه جوانی‌ام، حتماً موجود بی‌خاصیتی می‌بودم. حالا ولی همه‌چیز در ترازوی هزینه- فایده سنجیده می‌شود، در نتیجه جوانی‌ات خام بوده و چیزی سرش نمی‌شده!

و خاصیت ترازو‌ها شاید ندانی، که دزدیدن عطرها و مزه‌ها و معنی‌های طبیعی و در نتیجه حقیقی است.

برای همین تضاد دانسته‌ها و عملکردهاست که میان‌سالی، دلگیرت می‌کند.

  • زهرا

شکر ایزد که به اقبال کله گوشۀ گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

 

فرسودم، ولی نفس می‌کشم هنوز...

  • زهرا

تا پای جانم کنار ایرانم هستم. در وطنم، و کنار عزیزانم خواهم ماند و با همۀ گلایه‌ها و انتقاداتی که نسبت به مدیریت امور داخلی کشورم داشته و دارم، بی کم و کاست در کنار نیروهای مسلح وطنم در مقابل دشمن بیگانه، اسرائیل سفاک و امریکای جنایتکار و همدستان‌شان می‌ایستم.

پاینده ایرانم

  • زهرا

با تو

۱۸
تیر

خدایم

دوستت دارم

پناه منی، قوت قدم‌های منی

شفای رنج‌هایی که به روحم داده‌ام

و دوای تمام بی‌قراری‌هایی که خط عمرم را به آن‌ها رسانده‌ام.

کلید بازگشت از همه‌ی غم‌هایم تو هستی

مرجع من

ولی‌نعمت من

مرا از آن‌که به یادت نباشم حفظ کن.

مرا از آن‌چه دوست نداری دور بدار.

الهی آمین

  • زهرا

2 تیر 1403

۰۲
تیر

سکوت، وضعیت فراگیری‌ست.

از زبان سرریز می‌کند به چشم‌هایت... به ذهن، به دست‌ها...

تمام هیاهوی توی سرت از یک زمانی شروع می‌کند به ته‌نشست کردن. 

نمی‌دانم که چرا... فرصت نمی‌شود که بدانم چرا هنوز در مقابل این یکی مقاومت می‌کنم.

منی که یکی یکی به قوانین تبعیدگاه بزرگ عادت کردم، چرا هنوز دست‌هایم دوست دارند چیزی بنویسند، چشم‌هام دوست دارند بگویند و ذهنم به خلوتی‌اش عادت نمی‌کند.

واقعیت این است که دیگر چیزهای زیادی توی سرم نیست.

واقعیت این است که دیگر رمقی نیست، فقط می‌شوند بیننده بود، می‌شود لبخند زد و می‌شود به معنی بغض‌های گاه به گاه فکر نکرد. واقعیت، زمان کم و نزدیک شدن لحظۀ گذار است.

  • زهرا

دیگر یک غریقِ شناور روی آبم.

یک جسد بادکردۀ دوست‌نداشتنی که رهایی و تنهایی‌اش را دوست دارد.

شناوری‌اش بر دریای همه‌چیز،

و وظیفه‌ای را که دیگر نسبت به هیچ چیز ندارد.

  • زهرا

به رهگذر

۰۷
بهمن

برای شما می‌نویسم چون به گمانم می‌شناسمتان...

سال‌هاست دلم می‌خواسته این را به شما بگویم، اما نمی‌دانستم چطور بگویم که زخم کهنه‌ای تازه نشود. دلم می‌خواسته مرا حلال کرده باشید، قریب به 14 سال گذشته و کسی از آن روزهای من چیزی نمی‌داند و هر چه که پیش آمد در قدرت من نبود و بعدها مرور زمان هم مرا آدم دیگری کرد. کسی که جور دیگری می‌دید و زندگی می‌کرد و می‌خواست.

پس از آنچه گذشت و می‌دانید، ورق زندگی من برگشت و روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. روزهایی که حتی فکر می‌کردم ممکن است از آه دل شما باشد.

به هر روی، قصه دراز است و مجال و حوصله کوتاه، ولی... لطفاً اگر از دست و دلتان می‌آید مرا حلال کنید. همیشه دعاگوی عاقبت‌به‌خیری‌تان بوده و هستم و خواهم بود. گرچه، از مضمون اولین پیامتان خبرهای خوشی نگرفتم... و با یک احتمال بی‌اندازه تلخ همراه بود. ولی امید دارم که هم آن احتمال اشتباه باشد و هم زندگی شما بهتر از زندگی من گذشته باشد.

  • زهرا

متشکرم

۱۱
آذر

ممنونم رهگذر. پیامت را خواندم.

ناامید نیستم که بتوانم آن‌چه آرزو کردی بشوم ولی نقداً خوش نیستم. امروز فکر می‌کردم که شاید اگر این لحظه کسی پیدا می‌شد که حال خوش و عدم وابستگی تمام اطرافیانم به من را تضمین کند، از خدا می‌خواهم که استراحت ابدی را نصیبم کند اگر باشد. بعد فکر کردم از آن هم می‌ترسم. 

اما از تو و از این‌که با من حرف زدی ممنونم. مدت‌ها در این حیاط خلوت صدای پای دیگری جز خودم را نشنیده بودم. خوشحالم کردی.

 

 

ویرایش صبح 12 آذر: باز هم متشکرم رهگذر. پاینده باشی و سربلند.

  • زهرا

رنج نابلدی

۱۸
آبان

نمردم اما بیشتر از یک سال است که این حال را تجربه می‌کنم. حالِ در یک قدمی مرگ بودن را... مزمن، گاهی کمرنگ و گاهی پررنگ... و بلد نیستم به راحتی‌ بعدش فکر کنم. همان‌قدر که حالا و همیشه بلد نیستم و نبوده‌ام که نگران کسی جز خودم نباشم... حتی بعد از مرگ هم دلواپسیِ احوال عزیزانم رهایم نخواهد کرد.

این روزها همه‌چیز آزارم می‌دهد. قلبم تحمل ندارد و تمام تنم برآشوبیده است علیه تحمل... علیه مدارا... علیه ادامه دادن...

و این صفحه را نگه داشته‌ام که چاه من باشد. که حرف‌های گفتنیِ بدون گوش را اینجا بنویسم... 

همه‌چیز آزارم می‌دهد روزهایی که یادآورم می‌شود که بلد نیستم مثل همه باشم. بلد نیستم «پکیجی» فکر و زندگی کنم.

بلد نیستم چون جماعتی را دوست دارم عیب‌هایشان را نبینم و چون جماعتی را دوست ندارم، خوبی‌هایشان را...

بلد نیستم آدم‌ها و کلمه‌ها و رخدادهایی که پشت هم ایستاده‌اند را پشت هم ببینم و به تجرد و تفاوت اجزایشان فکر نکنم و همه را یکجا بخواهم یا از همه یکجا منزجر و دوری‌خواه باشم.

دیگران بلدند... بلدند آن‌قدر دوست بدارند که ظلم را نبینند، و آن‌قدر زنجیره‌وار به آدم‌ها و کلمات و رخدادها چسبیده باشند، که چیز دیگری را نبینند... که دلِ کندن از دیگرانی که به تمامی به آن زنجیرهای فکر و باور و کلمه و رویداد وصل نیستند را داشته باشند.

زندگی کردن برای ما نابلدها در این عصر، سرکشیدن زهر هرروزه است.

 

  • زهرا