فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

تا ژرفا

۰۹
بهمن

کاسه کوزه‌های سفالی نوروز را رنگ می‌کنم. فیلم و سریال می‌بینم... می‌نویسم و می‌نویسم و دوست دارم ذهنم برود بالاتر از این سطح مغشوش، جایی که تماشاگر کرۀ زمین باشم که از آن فاصله، فقط فضای ناچیز خودش را اشغال کرده و معلوم نیست ما نانو-ارگانیسم‌های کیهان داریم روی ذرات ناپیدایش چه بلاهایی سر همدیگر می‌آوریم. این‌جا به کیفیتی رسیده که اگرچه در آن داستان، نامطلوب و شبیه خودکشی بود، اما واقعاً دلم می‌خواست شبیه سریال Severance جایی بود که استخدامم می‌کرد و حداقل نیمی از روز حافظه و خاطراتم را از من می‌گرفت و نمی‌دانستم آن بیرون چطور می‌گذرد.

شریفه و عینکو با لباس‌های بندری طلا طلایی نشسته‌اند روبه‌رویم و لبِ بستۀ متبسم‌شان و دامن‌های چین‌چین‌شان انگار برای هزارمین بار یادم می‌اندازد که «حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست». انگشت‌هایم روی کیبورد ضرب می‌گیرد و می‌رقصد چون منِ بی‌زمان، پیمایش طبقات ثانیه تا سال را از همه سو به همه سو زندگی کرده‌ام و بلد شده‌ام. این تخته پارۀ چوبی من است که روی موج دریا نگهم می‌دارد.

اما گاهی دلم می‌خواهد دست‌هایم را توی آب فرو کنم و همۀ ماهی‌هایش را بخوانم به دوستی... ماهی‌های کوچولوی نوسال، ماهی‌های باتجربۀ اخموی ناراضی، ماهی‌های راضیِ روبه‌روی آن یکی‌ها... ماهی‌های خستۀ کم آورده، ماهی‌های کوله به دوشِ عاصی، ماهی‌های سرد و گرم چشیده... دست‌هایم باله‌های بزرگ بشوند و تخته پاره را ول کنم بروم زیر آب، بین‌شان... باله‌هایم را آن‌قدر بزرگ کنم که تمام‌شان در آغوشم جا شوند. به نوسال‌ها حس امنیت، به اخموها لبخند، به راضی‌ها دست دوستی، به کم‌آورده‌ها کافئین، به کوله‌به‌دوش‌های عاصی جایی برای نشستن و خوب نفس کشیدن و به سرد و گرم چشیده‌ها، بوسۀ خسته‌نباشید بدهم.

و نوری بیاید به همۀ ما نشان بدهد که چیز بزرگ‌تری داریم برای آموختن که نگاهش نکرده‌ایم: از دریا «عمق» بگیریم. عمیق بشویم در دیدن، شنیدن، فهمیدن، درک کردن، اهل شدن...

 ژرفا، آرامشت می‌دهد،

آرام‌بخشت می‌کند.

 
  • زهرا

فاتح شدم؟

۰۸
بهمن

بعد از بی‌خوابی‌ها، زخم‌ها و زخم‌ها و آه از زخم‌ها... بعد از هزار بار مردن و زنده شدن و سال‌ها تلاش یک‌نفره به جای ده نفر، جلوی برجسته‌ترین اساتید ممکنِ حوزۀ مطالعاتی‌ات بایستی و همان‌ها که عمیق‌ترین محنت‌هایت از آن‌هاست برایت دست بزنند.

با درجۀ عالی دکتر شدم... و خیلی نمی‌دانم چرا...

گفتند: «این رساله در این حوزه بی‌نظیر است»، گفتند: «کارستان کرده بودی»، و سخت‌گیرترین داورم رو به اساتید پایان‌نامه گفت: «مثل ایشان در صدتا یکی هم پیدا نمی‌شود»...

فقط خدا را شکر کردم، شکری که تمام غم‌های تلنبارِ دلم را بغل کرد. شکری که طناب محکم بین من و اوست، تنها یاورم، تنها امیدم، تنها نظاره‌کنندۀ همیشۀ تمام تنهایی رنج کشیدن‌هایم.

و بزرگ‌ترین پاداشم شد خوشحالی پدر و مادر و زهره... که تمام خستگی‌هایم را اگر شادی و بالیدنی در دل‌شان در گرفت، برد.

زیر باران نگرانی‌ها و فشارها و غم‌های دسته‌جمعی، حالا سر دوراهی نشسته‌ام. همه اهل خانه می‌گویند برویم از این جا و من نه دلم یاری می‌کند به آری گفتن و نه زبانم به نه گفتن.

آن‌ها خسته‌اند از فشارهای همیشه، از تاریکیِ همیشگی آینده، از غیبت همیشگی امید... من هم... با این فرق که می‌دانم جایی که کسی سلامم را به زبان خودم علیک نگوید دوام نخواهم آورد. می‌دانم مردن در خاکی که بوی آشنا نمی‌دهد، روحم را آواره خواهد کرد. می‌دانم جایی که هر دیر به دیری دوست عزیزی را در آغوش نگیرم، بوی خاک خواهم گرفت...

نزدیک ظهر از سر جلسۀ دفاع رفتیم سر خاک نیکاجان... پیش لیلای عزیزم و آقای نجم‌الدین همیشه مهربان... هوا سرد بود. نشستیم کنار هم روی نیمکت کوچک کنار گل‌های مزار گل کوچکِ پرپرمان... که فکر کردن به او، مرا در زمانم گم می‌کند. آقای نجم‌الدین پرسیدند: «حالا برنامه‌ات برای بعد از این چیه؟»  کمی بغض داشتم. بی‌جواب بودم و زبانم نچرخید بگویم که بارِ این همه فضا و فکر شیرینی‌زُدا جانی و شوقی برای برنامه داشتن باقی نگذاشته... 

زبانم نچرخید بگویم که مدت‌هاست هیچ فکر و برنامۀ خاصی ندارم. مدت‌هاست که نمی‌دانم از زندگی چه می‌خواهم. نمی‌دانم کارِ درست چیست و فقط درست کار کردن - هر کاری که باشد - و جنگیدنی فرساینده برای به سرانجام رساندن همان هرکاری‌ها،مرا سپری می‌کند.

 
  • زهرا

بعد از این همه سال، تازه فهمیده‌ام که زندگی کردن برای خودم را بلد نبوده‌ام و آگاهی به آن، مساویِ انجامش نیست. البته، چیزی که من می‌خواسته‌ام با چیزی که «زندگی کردن برای خود» در مفهوم آن به ذهن می‌رسد فرق داشته...

زندگی من برای خودم، باورِ توانایی‌هایم است. پنهان نکردن آن‌ها برای پیدا شدن و پیدا ماندن دیگران است. عصیان نیست، اما دست برداشتن از سرکوب خود است تا فقط بتواند هم‌قد خودش باشد، هم‌قدر آن‌چه که هست بازخورد بگیرد و از طرف من، ارجمند و محترم باشد. چیزی به همین سادگی که از خود دور می‌داشتم.

خیلی بیشتر از آن‌چه که دیده‌ام و قدر دانسته‌ام، توانسته‌ام. از این پس یادم می‌ماند.

  • زهرا

گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

عجیب است این رابطۀ معکوس عمر با اطمینان، که روز به روز بر حیرت و ابهام می‌افزاید. غریب‌تر و تنهاتر می‌شوی در همهمۀ جهان شلوغ... یک حجم کمرشکن ناشناخته بر فکر و سر و جانم است. فقط تو را می‌شناسم و اگر مشاعر ضعیفم یاری کند، ببینمت، بشنومت، احساست کنم و بتوانم بر آشفتگی عظیم درون چیره شوم. همه‌کس منی، کمکم کن همیشه ببینمت. 

  • زهرا

از شِمای گذشته‌ام چیز قابل تشخیصی باقی نمانده، با این حال هنوز به گذشته‌ها فکر می‌کنم.

از من عجیب است شاید اما مضطرب که می‌شوم باید نوحۀ امام حسین (ع) بشنوم. و در تمام از دست رفته‌های خوبِ گذشته، کسی نمی‌گوید که حضور «شهید» در جامعه، در خانه و در رنگ و بوی همه‌چیز بود. شهید، نام کوچه بود که هست، شهید روی پارچه‌نوشت‌های شهرداری‌ها بود، که هست. شهید در قاب تلویزیون خیلی بیشتر از حالا بود که هست.   

اما شهید که در حافظۀ دنباله‌دار ما باشد، شهید که در متن زندگی جاری باشد، شهید که رنگ باشد بر روی همه‌چیز، شهید که همه‌چیز بویش را بدهد و دلت را قرص کند، شهید که فکر کنی قائم‌مقام آن پناه بزرگ بر زمین باشد، نه... حالا نیست. حالا مطمئن نیستی شهید سیالِ ایمنی‌بخشِ همه‌چیز و همه‌جا باشد. شهید که چتر بشود بر سر تمام ملت، این روزها تصویرش مه‌آلود است.

  • زهرا

حالا که دیگر وبلاگ‌ها بازار شده‌اند، دوست دارم این پستوی دست‌نخوردۀ قدیمی را که نگه داشته‌ام ببینی و بگویمت که دیدم...

من چهرۀ تکیدۀ پس از سالیانت را بدون آن‌که کنارت بوده باشم و بدون آن‌که قسمت باشد، تغییرش عادت نامحسوسم شود.

موهای تو انگار هنوز همرنگ غمت نشده‌اند. به‌جز آن‌که اندکی خلوت‌تر...

و گوشه‌های لبت گویی وظیفۀ سنگین تداوم نگاه مشکوک و تماشاگر آن وقت‌هایت به همه‌چیز را بر عهده گرفته بودند. 

اما لابه‌لای موهای من حالا چندتایی ردپای برفی پیدا می‌شود. 

دلتنگ چیزی اگر بشوم، نه تویی، نه من... نه هیچ چیز دیگری به تنهایی...

دلتنگ مجموعه‌ای می‌شوم که ما و زمان بودیم، هوا و عطر و آهنگ فضا بود... بارانش بود نه "باران"...

گریستنی در رثای بازه‌هایی از زمان، که آرزوهایم در موردشان مرددند.

حاصل عمر من همین بوده، تردید فزاینده...

دوست داشتم می‌شد بی هیچ باری، از تو هم بپرسم حاصل عمرت را، همین‌طوری، که دانسته باشم.

تا چند سال پیش برایت خیلی می‌گریستم، امتداد تمام گریه‌های یواشکی آن وقت‌ها که فوران تکیدگی‌ها و تنهایی‌هایت از جان منِ آن وقت‌ها بود.

حالا و مدت‌هاست که نه دیگر...

جانی و نایی نمانده، انگیزه و حالی نه...

فقط یک دل‌فشردگی همیشه برای آن مجموعه‌ها، برای آن احوال زنده -هرچند غمگین-، برای همۀ ما و آنچه بود می‌آید و می‌رود.

و یک میل چسبنده به هم‌صحبتی... هنوز حرف زدن، گفتن و شنیدن را به عنوان تنها نشانۀ واقعی زنده بودن بلدم.

 

  • زهرا