تا ژرفا
کاسه کوزههای سفالی نوروز را رنگ میکنم. فیلم و سریال میبینم... مینویسم و مینویسم و دوست دارم ذهنم برود بالاتر از این سطح مغشوش، جایی که تماشاگر کرۀ زمین باشم که از آن فاصله، فقط فضای ناچیز خودش را اشغال کرده و معلوم نیست ما نانو-ارگانیسمهای کیهان داریم روی ذرات ناپیدایش چه بلاهایی سر همدیگر میآوریم. اینجا به کیفیتی رسیده که اگرچه در آن داستان، نامطلوب و شبیه خودکشی بود، اما واقعاً دلم میخواست شبیه سریال Severance جایی بود که استخدامم میکرد و حداقل نیمی از روز حافظه و خاطراتم را از من میگرفت و نمیدانستم آن بیرون چطور میگذرد.
شریفه و عینکو با لباسهای بندری طلا طلایی نشستهاند روبهرویم و لبِ بستۀ متبسمشان و دامنهای چینچینشان انگار برای هزارمین بار یادم میاندازد که «حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست». انگشتهایم روی کیبورد ضرب میگیرد و میرقصد چون منِ بیزمان، پیمایش طبقات ثانیه تا سال را از همه سو به همه سو زندگی کردهام و بلد شدهام. این تخته پارۀ چوبی من است که روی موج دریا نگهم میدارد.
اما گاهی دلم میخواهد دستهایم را توی آب فرو کنم و همۀ ماهیهایش را بخوانم به دوستی... ماهیهای کوچولوی نوسال، ماهیهای باتجربۀ اخموی ناراضی، ماهیهای راضیِ روبهروی آن یکیها... ماهیهای خستۀ کم آورده، ماهیهای کوله به دوشِ عاصی، ماهیهای سرد و گرم چشیده... دستهایم بالههای بزرگ بشوند و تخته پاره را ول کنم بروم زیر آب، بینشان... بالههایم را آنقدر بزرگ کنم که تمامشان در آغوشم جا شوند. به نوسالها حس امنیت، به اخموها لبخند، به راضیها دست دوستی، به کمآوردهها کافئین، به کولهبهدوشهای عاصی جایی برای نشستن و خوب نفس کشیدن و به سرد و گرم چشیدهها، بوسۀ خستهنباشید بدهم.
و نوری بیاید به همۀ ما نشان بدهد که چیز بزرگتری داریم برای آموختن که نگاهش نکردهایم: از دریا «عمق» بگیریم. عمیق بشویم در دیدن، شنیدن، فهمیدن، درک کردن، اهل شدن...
ژرفا، آرامشت میدهد،
آرامبخشت میکند.
- ۰ نظر
- ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۵۲
- ۱۸ نمایش