فمینوستالژی

Feminostalgy

فمینوستالژی

Feminostalgy

بسانِ رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

 زنده باش.

...

معجزه؟! 

...

باران است و تنها نورنَگیر اتاق من که نه پنجره است، نه اسم خاص دیگری می‌توان برایش گذاشت، حتّی از انتقال درست و حسابیِ صدایش هم دریغ دارد. شکرگزارم برای سقفِ بالای سر، شکرگزارم برای هرچه که هست و هرچه که نیست. سهم خودم از جهانِ ماده را به اندازه‌ی کافی و حتّی بیشتر از حقّم گرفته‌ام. لیکن من و تبارم حیف و میل کننده بوده‌ایم. تبارِ خود جویدن و رخوت و به هیچ کجا نرسیدن بوده‌ایم. هر فقدانی بوده و هست، از خودمان جوشیده گویا.
  • زهرا الف

شهیدم.

شهیدِ به فرمان زیستن، به فرمان مُردن. 

شاهدم، حاضرم، با بال‌های مگسی، در مازه‌های عرشِ تاریکِ نمورم، می‌خزم، بالا را نگاه می‌کنم؛ سرابِ شهید نبودن را، رویای رهاییِ پرنده را در فضایی، که بی‌نهایت بودنش را بلد نیستم، و حتماً یله‌گیِ بی‌مرزش مرا می‌کُشت یا در زمان گُمَم می‌کرد.

برگِ سبزِ بامعنی‌ام، آویزانِ درختی پیر؛ حسرت به جانِ مرگی بی‌معنی، زرد، ارغوانی، خشک و بی‌خون. حسرت به جانِ بی‌سروسامانی در آغوشِ بادهای ولگرد. حسرت به جانِ خرد شدن، هزار پاره جانِ آزاد شدن.

شهیدم من، تقدیس شده به نامِ رضا دادن به تمامِ گره‌های جهانی که قرار نیست به دست من باز شوند.

  • زهرا الف

باور به این‌که همه‌چیز به بهبود می‌رود را از بین خرواری تصوّرهای رنگ به رنگ باید نجات داد، این بخشی از ذاتِ سپاس است. علیرغمِ خودآگاهی‌های آغشته به انتظارهای نامطلوب، به آرزو باید اصرار ورزید، و امیدوار بود. 



  • زهرا الف

پدر، حالا برای من بُتی شکسته است. قصه‌ای به آخر رسیده...

  • زهرا الف

امروز، هفت آذر ۱۳۹۷، هجرت اتفاق افتاد.

  • زهرا الف

به لبخند و سپاس می‌سپُرم زخم‌های سرگشاده را؛ تنم کبود است و جای فریادهای از عمق جان در سینه‌ام درد می‌کند. مسیح نیستم، رنج هم لذّتم نیست، به هر وسیله راهِ نفس کشیدن باز می‌کنم. من «در ریگِ روانم»، لبخندهای برنامه‌ریزی شده، قوتِ لایموت‌اند. سینوسِ رنج و شادی‌ام موج‌های شادی کوتاه و غمِ بلند دارد، بلافاصله.

  • زهرا الف

نگاهِ تو زیبایم کرده است. در جهان، آن که برای اوّلین بار، از بیرون به درون ریشه می‌دواند، برگ می‌زاید و گل به اطراف می‌فرستد انگار که من باشم، منم.

شک ندارم به تو.

  • زهرا الف